( ( 2543 ) ) ذوق پنهان نقش نان چون سفره است
نان بىسفره ولى را بهره است
( ( 2544 ) ) رزق جانى كى برى با سعى و جست
جز به عدل شيخ كاو داود توست
( ( 2545 ) ) نفس چون با شيخ بيند گام تو
از بن دندان شود او رام تو
( ( 2546 ) ) صاحب اين گام رام آن گاه شد
كز دم داود او آگاه شد
( ( 2547 ) ) عقل گاهى غالب آيد در شكار
بر سگ نفست كه باشد شيخ يار
( ( 2548 ) ) نفس اژدرهاست با صد زور و فن
روى شيخ او را زمرّد ديده كن
گر تو خواهى ايمنى از اژدها
دستش از دامن مكن يك دم رها
خاك شو در پيش شيخ با صفا
تا ز خاك تو برويد كيميا
( ( 2549 ) ) گر تو صاحب گاو را خواهى زبون
چون خران كن سيخش آن سو اى حرون
( ( 2550 ) ) چون به نزديك ولى اللَّه شود
آن زبان صد گزش كوته شود
( ( 2551 ) ) صد زبان در هر زبانش صد لغت
زرق و دستانش نيايد در صفت
( ( 2552 ) ) مدعى گاو نفس آمد فصيح
صد هزاران حجت آرد ناصحيح
( ( 2553 ) ) شهر را بفريبد الا شاه را
ره نتاند زد شه آگاه را
( ( 2554 ) ) نفس را تسبيح و مصحف در يمين
خنجر و شمشير اندر آستين
( ( 2555 ) ) مصحف سالوس او باور مكن
خويش با او همسر و همبر مكن
( ( 2556 ) ) سوى حوضت آورد بهر وضو
وندر اندازد تو را در قعر او
ز انكه او در خانه عقل تو برون
گر چه ملك اوست ليكن شد زبون
( ( 2557 ) ) عقل نورانى و نيكو طالب است
نفس ظلمانى بر او چون غالب است
( ( 2558 ) ) ز انكه او در خانه عقل تو غريب
بر در خود سگ بود شير مهيب
( ( 2559 ) ) باش تا شيران سوى بيشه روند
و اين سگان كور آن جا بگروند
( ( 2560 ) ) مكر نفس و تن نداند عام شهر
او نگردد جز به وحى القلب قهر
( ( 2561 ) ) هر كه جنس اوست يار او شود
جز مگر داود كاو شيخت بود
( ( 2562 ) ) كاو مبدل گشت و حبس تن نماند
هر كه را دل در مقام دل نشاند
( ( 2563 ) ) خلق جمله علتىاند از كمين
يار علت مىشود علت يقين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 96
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩٦