قصاص فرمودن داود عليه السلام خونى را بعد از اتمام حجت بر او
( ( 2485 ) ) بعد از آن گفتن بيا اى داد خواه
داد خود بستان تو از اين رو سياه
( ( 2486 ) ) هم بدان تيغش بفرمود او قصاص
كى كند مكرش ز علم حق خلاص ؟
( ( 2487 ) ) حلم حق گر چه مواساها كند
چون كه از حد بگذرد رسوا كند
( ( 2488 ) ) خون نخسبد در فتد در هر دلى
ميل جست و جوى و كشف مشكلى
( ( 2489 ) ) اقتضاى داورىّ رب دين
سر بر آرد از ضمير آن و اين
( ( 2490 ) ) كان فلان خواجه چه شد حالش چه گشت ؟
هم چنان كه جوشد از گلزار كشت
( ( 2491 ) ) جوشش خون باشد آن واجستها
خارش دلها و بحث و ماجرا
( ( 2492 ) ) چون كه پيدا گشت سرّ كار او
معجز داود شد فاش و دو تو
( ( 2493 ) ) خلق جمله سر برهنه آمدند
سر به سجده بر زمينها مىزدند
( ( 2494 ) ) ما همه كوران اصلى بوده ايم
و آنچه مىفرمودهاى نشنوده ام
وز تو ما صد كون عجايب ديده ايم
ليك معذوريم چون بىديده ايم
( ( 2495 ) ) سنگ با تو در سخن آمد شهير
كز براى غز و طالوتم بگير
( ( 2496 ) ) تو به سه سنگ و فلاخن آمدى
صد هزاران خصم را برهم زدى
( ( 2497 ) ) سنگهايت صد هزاران پاره شد
هر يكى مر خصم را خونخواره شد
( ( 2498 ) ) آهن اندر دست تو چون موم شد
چون زره سازى تو را معلوم شد
( ( 2499 ) ) كوه ها با تور سايل شد شكور
با تو مىخوانند چون مقرى زبور
( ( 2500 ) ) صد هزاران چشم دل بگشاده شد
از دم تو غيب را آماده شد
( ( 2501 ) ) و آن قوىتر از همه كان دائم است
زندگى بخشى كه سرمد قائم است
( ( 2502 ) ) جان جمله معجزات اين است خود
كه ببخشد مرده را جان ابد
( ( 2503 ) ) كشته شد ظالم جهانى زنده شد
هر يكى از تو خدا را بنده شد