صفت آن مسجد كه مهمان كش بود و آن عاشق مرگ جوى لاابالى كه در آن مسجد مهمان شد
( ( 3922 ) ) يك حكايت گوش كن اى نيك پى
مسجدى بد در كنار شهر رى
( ( 3923 ) ) هيچ كس در وى نخفتى شب ز بيم
كه نه فرزندش شدى آن شب يتيم
( ( 3924 ) ) هر كه در وى بىخبر چون كور رفت
صبحدم چون اختران در گور رفت
( ( 3925 ) ) خويشتن را نيك از اين آگاه كن
صبح آمد خواب را كوتاه كن
( ( 3926 ) ) آن يكى گفتى كه پريانند تند
اندر آن مهمان كشان با تيغ كند
( ( 3927 ) ) و ان دگر گفتى كه بر نه نقش فاش
بر درش كاى ميهمان اين جا مباش
( ( 3929 ) ) شب مخسب اين جا اگر جان بايدت
ور نه مرگ اين جا كمين بگشايدت
( ( 3930 ) ) و ان دگر گفتا كه قفلى بر نهيد
غافلى كايد شما كم ره دهيد
تفسير ابيات
گوش كن براى تو داستان مسجدى را بگويم كه در كنار شهر رى بود . اين يك مسجد عجيبى بود ، هيچ كس در آن مسجد از ترس اين كه مبادا فرزندانش يتيم شوند حتى يك شب هم در آن جا نمىخوابيد .
هر كسى كه بىاطلاع و كورانه به آن مسجد مىرفت بامداد آن شب مانند ستارگانى كه با فرا رسيدن روشنايى ناپديد مىشوند در گور مىرفت .
به مناسبت اين كلام ، اصلى را مىگويم ، آن را از اعماق دل بپذير ، هنگامى كه در بارهء حقيقتى روشن شدى و آن را دريافتى در حقيقت بامداد تو در باره آن حقيقت فرار رسيده است ديگر در خواب غفلت غوطه ور مباش و خود را به نادانى مزن . خلاصه ، در بارهء آن مسجد هر كسى نظرى مخصوص داشت يكى مىگفت : در ان مسجد جنها