در آمدن آن عاشق لاابالى در بخارا و تحذير كردن دوستان او را از پيدا شدن
( ( 3872 ) ) اندر آمد در بخارا شادمان
پيش معشوق خود و دار الامان
( ( 3873 ) ) همچو آن مستى كه پرّد بر اثير
مه كنارش گيرد و گويد كه گير
( ( 3874 ) ) هر كه ديدش در بخارا گفت خيز
پيش از پيدا شدن منشين گريز
( ( 3875 ) ) كه تو را نى جويد آن شه خشمگين
تا كشد از خان تو ده ساله كين
( ( 3876 ) ) الله ا لله در ميا در خون خويش
تكيه كم كن بردم و افسون خويش
( ( 3877 ) ) شحنهء صدر جهان بودىّ و راد
معتمد بودى مهندس اوستاد
هم مشيرش بودى و هم محترم
گشتى از بهر گناهى متهم
( ( 3878 ) ) غدر كردى وز جزا بگريختى
رسته بودى باز چون آويختى ؟
( ( 3879 ) ) از بلا بگريختى با صد حيل
ابلهى آوردت اينجا يا اجل ؟
( ( 3880 ) ) اى كه عقلت بر عطارد دق كند
عقل و عاقل را قضا احمق كند
( ( 3881 ) ) نحس خرگوشى كه باشد شير جو
زيركى و عقل و چالاكيت كو ؟
( ( 3882 ) ) هست صد چندين فسونهاى قضا
گفت إذا جاء القضاء ضاق الفضا
( ( 3883 ) ) صد ره و مخلص بود از چپ و راست
از قضا بسته شود گر اژدهاست
روايت
« إذا جاء القضاء ضاق الفضا و إذا جاء القدر عمى البصر . » ( 1 ) ( در آن هنگام كه قضا فرود آيد فضا تنگ مىشود و موقعى كه قدر فرا مىرسد چشم نابينا مىگردد . )
هامش
( 1 ) مدرك اين روايت و مضمون آن در مجلدات گذشته ذكر شده است . .