تفسير ابيات
بالاخره آن عاشق خونابه ريز با دلى پر از تپش ، گرم و تيز رهسپار بخارا گشت ريگهاى خشن آمو در زير پايش مانند پرنيان لطيف و آب پهناور جيحون چون جويبار باريك براى او جلوه مىكرد . ( 1 ) آن بيابان بىآب و علف چون گلستان سر سبز و خرم پيش پايش گسترده و او خود گاهى مانند كسى كه بوى گل مستش كند از خنده بر زمين مىافتاد . آرى ، جايگاه قند سمرقند است ، اما لبان آن عاشق دلباخته قند شيرين را كه طعم جان براى او داشت از بخارا يافته بود ، هنگامى كه سياهى و شبح بخارا را ديد ، در لابلاى تاريكىهاى اندوهش نقطهء سفيدى پديد آمد و ساعتى بىهوش بر زمين افتاد و عقلش در گلستان راز عشق به پرواز در آمد . آن گاه با بخارا آن كوى روح افزاى محبوبش به گفتگو در آمد و گفت :
( ( 3864 ) ) اى بخارا عقل افزا بوده اى
ليك از من عقل و دين بربوده اى
هم اكنون احساس مىكنم كه چونان هلال زرين و درخشان گشتهام ، چرا هلال نباشم ، من كه در جستجوى بدر فروزانم . من در اين آستانه عشق جوياى صدر با عظمت وصالم . عاشق در آن موقع بىهوش افتاده بود و جمعى به دورش گرد آمدند و :
بر سر و رويش گلابى مىزند
اين گلاب پاشى بر سر و صورت را ، محبت و انجام وظيفه مىدانستند و چنين مىپنداشتند كه اين گلاب ، بىهوشى روح او را به هشيارى و آگاهى تبديل خواهد
هامش
( 1 ) اين مضمون را رودكى در تحريك امير سامانى به سوى بخارا چنين گفته است :
بوى جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى
در سپيده دم نسيم مشك بوى * كاروان در كاروان آيد همى
ريگ آمو و ان درشتىهاى او * زير پايم پرنيان آيد همى
رود جيحون با همه پهناورى * خنگ ما را در ميان آيد همى .