رو نهادن آن بندهء عاشق سوى بخارا
( ( 3860 ) ) رو نهاد آن عاشق خونابه ريز
دل طپان سوى بخارا گرم و تيز
( ( 3861 ) ) ريگ آمو پيش او همچون حرير
آب جيحون پيش او چون آب گير
( ( 3862 ) ) آن بيابان پيش او چون گلستان
مىفتاد از خنده او چون گل ستان
( ( 3863 ) ) در سمرقند است قند ، اما لبش
از بخارا يافت و ان شد مذهبش
( ( 3864 ) ) اى بخارا عقل افزا بوده اى
ليك از من عقل و دين بربوده اى
( ( 3865 ) ) بدر مىجويم از آنم چون هلال
صدر مىجويم در اين صفّ نعال
( ( 3866 ) ) چون سواد آن بخارا را بديد
در سواد غم بياضى شد پديد
( ( 3867 ) ) ساعتى افتاد بىهوش و دراز
عقل او پرّيد در بستان راز
( ( 3868 ) ) بر سر و رويش گلابى مىزدند
از گلاب عشق او غافل بُدند
( ( 3869 ) ) او گلستانى نهانى ديده بود
غارت عشقش ز خود ببريده بود
( ( 3870 ) ) تو فسرده در خور اين دم نه اى
با شكر مقرون نهاى گر چه نيى
( ( 3871 ) ) رخت عقلت با تو هست و عاقلى
وز جنوداً لم تروها غافلى
اين سخن پايان ندارد تيز ران
تا رود سوى بخارا آن جوان
آيه
« وَأَيَّدَه بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ اَلَّذِينَ كَفَرُوا اَلسُّفْلى وَكَلِمَةُ الله هِيَ اَلْعُلْيا وَالله عَزِيزٌ حَكِيمٌ . » 9 : 40 ( 1 ) ( و آن پيامبر را با لشكريانى تأييد كرد كه شما نديدهايد و كلمه ( يا خواستهء ) كسانى را كه كفر مىورزيدند پست و كلمه ( يا خواستهء ) خدا را بالا قرار داد و خداوند عزيز و حكيم است . )
هامش
( 1 ) سوره التوبة ، آيهء 40 . .