( ( 2334 ) ) ديد يوسف آفتاب و اختران
پيش او سجده كنان چون چاكران
( ( 2335 ) ) اعتمادش بود بر خواب درست
در چَه و زندان جز آن را مىنجست
( ( 2336 ) ) ز اعتماد آن نبودش هيچ غم
از غلامى وز ملام بيش و كم
( ( 2337 ) ) اعتمادى داشت او بر خواب خويش
كه چو شمعى مىفروزيدش ز پيش
( ( 2338 ) ) چون در افكندند يوسف را به چاه
بانگ آمد سمع او را از إله
( ( 2339 ) ) كه تو روزى شه شوى اى پهلوان
تا بمالى اين جفا بر رويشان
( ( 2340 ) ) قائل اين بانگ نامد در نظر
ليك دل بشناخت قائل از اثر
( ( 2341 ) ) قوّتى و راحتى و مسندى
در ميان جان فتادش ز ان ندى
( ( 2342 ) ) چاه شد بر وى بدان بانگ جليل
گلشن و بزمى چو آتش بر خليل
( ( 2343 ) ) هر جفا كه بعد از آنش مىرسيد
او بدان قوت به شادى مىكشيد
( ( 2344 ) ) هم چنان كه ذوق آن بانگ الست
در دل هر مؤمنى تا حشر هست
( ( 2345 ) ) تا نباشد در بلاشان اعتراض
نى ز امر و نهى حقشان انقباض
لقمهء تلخى چو شكر مىشود
خار ريحان سنگ گوهر مىشود
( ( 2346 ) ) لقمهء حكمى كه تلخى مىنهد
گل شكر آن را گوارش مىدهد
( ( 2347 ) ) گل شكر آن را كه نبود مستند
لقمه را ز انكار او قى مىكند
( ( 2348 ) ) هر كه خوابى ديد از روز الست
مست باشد در ره طاعات مست
( ( 2349 ) ) مىكشد چون اشتر مست اين جوال
بىفتور و بىگمان و بىملال
( ( 2350 ) ) كفك تصديقش به گرد پوز او
شد گواه مستى دل سوز او
( ( 2351 ) ) اشتر از قوت چو شير نر شده
زير ثقل بار اندك خور شده
( ( 2352 ) ) ز آرزوى ناقه صد فاقه برو
مىنمايد كوه پيشش تار مو
( ( 2353 ) ) در الست آن كو چنين خوابى نديد
اندرين دنيا نشد بنده و مريد
( ( 2354 ) ) ور بشد اندر تردد صد دله
يك زمان شكرستش و سالى گله
( ( 2355 ) ) پاى پيش و پاى پس در راه دين
مىنهد با صد تردد بىيقين
( ( 2356 ) ) وام دار شرح اينم نك گرو
ور شتاب است از أ لم نشرح شنو
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 50
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠