لا ابالى گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق
( ( 3830 ) ) گفت اى ناصح خمش كن چند پند
پند كن ده ز انكه بس سخت است بند
( ( 3831 ) ) سختتر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
( ( 3832 ) ) آن طرف كه عشق مىافزود درد
بو حنيفه و شافعى درسى نكرد
( ( 3833 ) ) تو مكن تهديدم از كشتن كه من
تشنهء زارم به خون خويشتن
( ( 3834 ) ) عاشقان را هر زمانى مردنى است
مردن عشاق خود يك نوع نيست
( ( 3835 ) ) او دو صد جان دارد از جان هدى
و ان دو صد را مىكند هر دم فدا
( ( 3836 ) ) هر يكى جان را ستانده ده بها
از نبى خوان عشرة امثالها
( ( 3837 ) ) گر بريزد خون من آن دوست رو
پاى كوبان جان افشانم بر او
( ( 3838 ) ) آزمودم مرگ من در زندگيست
چون رهم زين زندگى پايندگيست
( ( 3839 ) ) اقتلوني اقتلوني يا ثقات
ان فى قتلى حياتاً فى حيات
( ( 3840 ) ) يا منير الخد يا روح البقاء
اجتذب روحى و جدلى باللقاء
( ( 3841 ) ) لى حبيب حبه يشوى الحشا
لو يشا يمشى على عينى مشا
( ( 3842 ) ) پارسى گو گر چه تازى خوشتر است
عشق را خود صد زيان ديگر است
( ( 3843 ) ) بوى آن دل بر چو پران مىشود
اين زبانها جمله حيران مىشود
( ( 3844 ) ) بس كنم دل بر در آمد در خطاب
گوش شو و اللَّه اعلم بالصواب
( ( 3845 ) ) چون كه عاشق توبه كرد اكنون بترس
كاو چو عياران كند بر دار درس
( ( 3846 ) ) گر چه آن عاشق بخارا مىرود
نى به درس و نى به استا مىرود
( ( 3847 ) ) عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روى اوست
( ( 3848 ) ) خامشند و نعرهء تكرارشان
مىرود تا عرش و تخت يارشان
( ( 3849 ) ) درسشان آشوب و چرخ و زلزله
نى زيادات است و باب و سلسله
( ( 3850 ) ) سلسلهء اين قوم جعد مشكبار
مسئله دور است ليكن دور يار
( ( 3851 ) ) مسئله كيس ار بپرسد كس تو را
گو نگنجد گنج حق در كيسها