منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
( ( 3812 ) ) گفت او را ناصحى اى بىخبر
عاقبت انديش اگر دارى هنر
( ( 3813 ) ) در نگر پس را به عقل و پيش را
همچو پروانه مسوزان خويش را
( ( 3814 ) ) چون بخارا مىروى ديوانه اى
لايق زنجير و زندان خانه اى
( ( 3815 ) ) او ز تو آهن همىخايد ز خشم
او همىجويد تو را با بيست چشم
( ( 3816 ) ) مىكند او نيز از بهر تو كارد
او سگ قحط است و تو انبان آرد
( ( 3817 ) ) چون رهيدى و خدايت راه داد
سوى زندان مىروى چونت فتاد
( ( 3818 ) ) بر تو گر ده گون موكل آمدى
عقل بايستى كز ايشان كم زدى
( ( 3819 ) ) چون موكل نيست بر تو هيچ كس
از چه بسته گشت بر تو پيش و پس ؟
( ( 3820 ) ) عشق پنهان كرده بود او را اسير
آن موكل را نمىديد آن نذير
( ( 3821 ) ) هر موكل را موكل مختفى است
ور نه او در بند سگ طبعى ز چيست
( ( 3822 ) ) خشم شاه عشق بر جانش نشست
بر عوانى و سيه روئيش بست
( ( 3823 ) ) مىزند آن را كه هين اين را بزن
ز ان عوانان نهان افغان من
( ( 3824 ) ) هر كه بينى در زيانى مىرود
گر چه تنها با عوانى مىرود
( ( 3825 ) ) ناله كردى گر از او واقف بدى
پيش آن سلطان سلطانان شدى
( ( 3826 ) ) ريختى بر سر به پيش شاه خاك
تا امان ديدى ز ديو سهمناك
( ( 3827 ) ) مبر ديدى خويش را اى كم ز مور
ز ان نديدى آن موكل را تو كور
( ( 3828 ) ) غرّه گشتى زين دروغين پر و بال
پر و بالى كاو كشد سوى و بال
( ( 3829 ) ) پر سبك دارد ره بالا كند
چون گل آلو شد گرانيها كند
جهد كن پر را گل آلوده مكن
ليك گوشت كر شد و پندم كهن
پند داد القصّه عاشق را بسى
عاذل بىدرد همچون ققنسى