فرق ميان دانستن چيزى به مثال و تقليد و ميان دانستن ماهيت آن چيز به تحقيق
( ( 3636 ) ) هيچ ماهيّات اوصاف كمال
كس نداند جز به آثار و مثال
( ( 3637 ) ) طفل ماهيّت نداند طمث را
جز كه گويى هست چون حلوا تو را
طفل را نبود ز وطى زن خبر
جز كه گويى هست آن خوش چون شكر
( ( 3638 ) ) كى بود ماهيّت ذوق جماع
مثل ماهيات شكر اى مطاع
( ( 3639 ) ) ليك نسبت كرد از روى خوشى
با تو آن عاقل كه تو كودكوشى
( ( 3640 ) ) تا بداند كودك آن را از مثال
گر نداند ماهيت با عين حال
( ( 3641 ) ) پس اگر گويى بدانم دور نيست
ور بگويى كه ندانم زور نيست
( ( 3642 ) ) گر كسى گويد كه دانى نوح را
آن رسول حق و نور روح را
( ( 3643 ) ) گر بگويى چون ندانم كان قمر
هست از خورشيد و مه مشهورتر
( ( 3644 ) ) كودكان خرد در كتّابها
و ان امامان جمله در محرابها
( ( 3645 ) ) نام او خوانند در قرآن صريح
قصه اش گويند از ماضى فصيح
( ( 3646 ) ) راستگو داند تو را از روى وصف
گر چه ماهيّت نشد از نوح كشف
( ( 3647 ) ) ور بگويى من چه دانم نوح ر
هم چو اويى داند او را اى فتى
( ( 3648 ) ) مور لنگم من چه دانم فيل را
پشهاى كى داند اسرافيل را
( ( 3649 ) ) اين سخن هم راست است از روى آن
كه به ماهيت ندانيش اى فلان
( ( 3650 ) ) عجز از ادراك ماهيت عمو
حالت عامّه بود درياب تو
( ( 3651 ) ) ز انكه ماهيّات و سرّ سرّ آن
پيش چشم كاملان باشد عيان
( ( 3652 ) ) در وجود از سرّ حق و ذات او
دور تر از وهم و استبصار كو
( ( 3653 ) ) چون كه آن مخفى نماند از محرمان
ذات وصفى چيست كان ماند نهان
( ( 3654 ) ) عقل بحثى گويد اين دور است و گو
بىز تأويلى محالى كم شنو
( ( 3655 ) ) قطب گويد مر تو را اى سست حال
آن چه فوق حال توست آيد محال