شناختن هر حيوانى بوى عدو خود را و حذر كردن ، و بطالت و خسارت آن كس كه عدو او كسى بود كه از او عذر ممكن نيست و فرار ممكن نه و مقابله ممكن نه
( ( 3618 ) ) اسب داند بانگ و بوى شير را
گر چه حيوان است الَّا نادرا
( ( 3619 ) ) بل عدوّ خويش را هر جانور
خود بداند از نشان و از اثر
( ( 3620 ) ) روز خفّاشك نيارد بر پريد
شب برون آيد چو دزدان جريد
( ( 3621 ) ) از همه محرومتر خفاش بود
كه عدوّ آفتاب فاش بود
( ( 3622 ) ) نى تواند در مصافش زخم خورد
نى به نفرين تاندش مهجور كرد
آن كه آن خورشيد از احسان و جود
بر ندرّاند ز قهرش تار و پود
( ( 3623 ) ) آفتابى كه بگرداند قفاش
از براى غصه و قهر خفاش
( ( 3624 ) ) غايت لطف و كمال او بود
ور نه خفاشش كجا مانع شود
( ( 3625 ) ) دشمن ار گيرى به حد خويش گير
تا بود ممكن كه گردانى اسير
( ( 3626 ) ) قطره با قلزم چو استيزه كند
ابله است او ريش خود بر مىكند
( ( 3627 ) ) حيلت او از سبالش نگذرد
چنبرهء حجرهء قمر چون بر درد
( ( 3628 ) ) با عدوّ آفتاب اين بُد عتاب
اى عدوّ آفتاب آفتاب
( ( 3629 ) ) اى عدوّ آفتابى كز فرش
مىبلرزد آفتاب و اخترش
( ( 3630 ) ) تو عدوّ او نهاى خصم خودى
چه غم آتش را كه تو هيزم شدى
( ( 3631 ) ) اى عجب از سوزشت او كم شود
يا ز درد و غصه ات پر غم شود
( ( 3632 ) ) رحمتش نى رحمت آدم بود
كه مزاج رحم آدم غم بود
( ( 3633 ) ) رحمت مخلوق باشد غصه ناك
رحمت حق از غم و غصه است پاك
( ( 3634 ) ) رحمت بىچون چنين دان اى پسر
نايد اندر وهم از وى جز اثر
( ( 3635 ) ) ظاهر است آثار ميوهء رحمتش
ليك كه داند جز او ماهيّتش