جواب حمزه رضى الله عنه مر خلق را
( ( 3429 ) ) گفت حمزه چون كه بودم من جوان
مرگ مىديدم وداع اين جهان
( ( 3430 ) ) سوى مردن كس به رغبت كى رود ؟
پيش اژدرها برهنه كى شود ؟
( ( 3431 ) ) ليك از نور محمد من چنين
نيستم اين شهر فانى را زبون
( ( 3432 ) ) از برون حسّ لشكرگاه شاه
پر همىبينم ز نور حق سپاه
( ( 3433 ) ) خيمه در خيمه طناب اندر طناب
شكر آن كه كرد بيدارم ز خواب
( ( 3434 ) ) آن كه مردن پيش چشمش تهلكه است
امر لا تلقوا بگيرد او به دست
( ( 3435 ) ) وان كه مردن پيش او شد فتح باب
سارعوا آيد مر او را در خطاب
( ( 3436 ) ) الحذر اى مرگ بينان بارعوا
العجل اى حشر بينان سارعوا
( ( 3437 ) ) الصّلا اى لطف بينان افرحوا
البلا اى قهر بينان اترحوا
( ( 3438 ) ) هر كه يوسف ديد جان كردش فدى
هر كه گرگش ديد برگشت از هدى
( ( 3439 ) ) مرگ هر يك اى پسر هم رنگ اوست
آينه صافى يقين هم رنگ روست
( ( 3440 ) ) پيش ترك آئينه را خوش رنگى است
پيش زنگى آينه هم زنگى است
( ( 3441 ) ) اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسا و اى جان هوش دار
( ( 3442 ) ) زشت روى توست نى رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
( ( 3443 ) ) از تو رستست ار نكوى است ار بد است
ناخوش و خوش هم ضميرت از خود است
( ( 3444 ) ) گر به خارى خستهاى خود كِشته اى
ور حرير و قز درى خود رشته اى
( ( 3445 ) ) ليك نبود فعل هم رنگ جزا
هيچ خدمت نيست هم رنگ عطا
( ( 3446 ) ) مزد مزدوران نمىماند به كار
كان عرض وين جوهر است و پايدار
( ( 3447 ) ) آن همه سختى و زور است و عرق
و اين همه سيم است و زرى بر طبق
( ( 3448 ) ) گر تو را آيد ز جايى تهتمى
كرده مظلومت دعا در محنتى
( ( 3449 ) ) تو همىگويى كه من آزاده ام
بر كسى من تهمتى ننهاده ام