( ( 3473 ) ) آتشت اين جا چو آدم سوز بود
آن چه از وى زاد مرد افروز بود
( ( 3774 ) ) آتش تو قصد مردم مىكند
نار كز وى زاد بر مردم زند
( ( 3475 ) ) آن سخنهاى چو مار و كژدمت
مار و كژدم گشت و مىگيرد دمت
( ( 3476 ) ) اوليا را داشتى در انتظار
انتظار رستخيزت گشت مار
( ( 3477 ) ) وعدهء فردا و پس فرداى تو
انتظار حشرت آمد واى تو
( ( 3478 ) ) منتظر مانى در آن روز دراز
در حساب و آفتاب جان گداز
( ( 3479 ) ) كاسمان را منتظر مىداشتى
تخم فردا ره روم مىكاشتى
( ( 3480 ) ) خشم تو تخم سعير دوزخ است
هين بكش اين دوزخت را كاين فخ است
( ( 3481 ) ) كشتن اين نار نبود جز بنور
نورك أطفأ نارنا نحن الشكور
( ( 3482 ) ) گر تويى نورى كنى حلمى بد است
آتشت زنده است و در خاكستر است
( ( 3483 ) ) آن تكلف باشد و رو پوش هين
نار را نكشد به غير نور دين
( ( 3484 ) ) تا نبينى نور دين ايمن مباش
كاتش پنهان شود يك روز فاش
( ( 3485 ) ) نور آبى دان و هم بر آب چفس
چون كه دارى آب از آتش مترس
( ( 3486 ) ) آب آتش را كشد آتش به خو
مىبسوزد نسل و فرزندان او
( ( 3487 ) ) سوى آن مرغابيان رو بىگزند
تا تو را در آب حيوانى كشند
( ( 3488 ) ) مرغ خاكى مرغ آبى هم تنند
ليك ضدّانند و آب و روغنند
( ( 3489 ) ) هر يكى مر اصل خود را بنده اند
احتياطى كن به هم ماننده اند
( ( 3490 ) ) هم چنان كه وسوسه و وحى الست
هر دو معقولند ليكن فرق هست
( ( 3491 ) ) هر دو دلالان بازار ضمير
رختها را مىستانند اى امير
( ( 3492 ) ) گر تو صراف دلى فكرت شناس
فرق كن سرّ دو فكرت چون نخاس
( ( 3493 ) ) ور ندانى اين دو فكرت از گمان
لا خلابه گوى و مشتاب و مران
تا نماند در تفكر جان تو
غبن نايد بر تو و بر خان تو
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 362
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٦٢