ديدن خواجه غلام را سپيد و ناشناختن كه او است و گفتن كه غلام مرا تو كشتهاى و خون او تو را گرفته و خدا تو را به دست من انداخت
( ( 3177 ) ) خواجه از دورش بديد و خيره ماند
از تحير اهل آن ده را بخواند
( ( 3178 ) ) راويهء ما اشتر ما هست اين ؟
پس كجا شد بندهء زنگى چنين ؟
( ( 3179 ) ) آن يكى بدريست مىآيد ز دور
مىزند بر نور و روز از روش نور
( ( 3180 ) ) كو غلام ما مگر سر گشته شد ؟
يا به دو گرگى رسيد و كشته شد ؟
يا مگر او را بكشت اين بد گهر
اشترش آورد اينجا از قدر
( ( 3181 ) ) چون بيامد پيش گفتش كيستى ؟
از يمن زادى و يا تر كيستى
( ( 3182 ) ) گو غلامم را چه كردى راست گو ؟
گر بكشتى وانما حيلت مجو
( ( 3183 ) ) گفت گر كشتم به تو چون آمدم
چون به پاى خود در اين خون آمدم
گفت نى نى در نگيرد با منت
راست بايد گفت سرّ اين فنت
( ( 3184 ) ) كو غلام من ؟ بگفت اينك منم
كرد دست فضل يزدان روشنم
ديدهام صدرىّ و بدرى گشته ام
صاحب فضلىّ و قدرى گشته ام
( ( 3185 ) ) هى چه مىگويى غلام من كجاست ؟
هين نخواهى رست از من جز به راست
( ( 3186 ) ) گفت اسرار تو را با آن غلام
جمله وا گويم يكايك من تمام
( ( 3187 ) ) ز ان زمانى كه خريدى تو مرا
تا به اكنون باز گويم ماجرا
( ( 3188 ) ) تا بدانى كه همانم در وجود
گر چه از شبديز من صبحى گشود
( ( 3189 ) ) رنگ ديگر شد و ليكن جان پاك
فارغ از رنگ است باز گويم ماجرا
( ( 3190 ) ) تن شناسان زود ما را گم كنند
آب نوشان ترك مشك و خم كنند
( ( 3191 ) ) جان شناسان از عددها فارغند
غرقهء درياى بىچونند و چند
( ( 3192 ) ) جان شو و از راه جان جان را شناس
يار بينش شو نه فرزند قياس
( ( 3193 ) ) چون ملك با عقل يك سر رشته اند
بحر حكمت را دو صورت گشته اند
آن ملك با عقل از يك گوهرند
در پى هم همچو دنبال و سرند