مشك آن غلام از غيب پر آب كردن به معجزه و آن غلام سياه را سپيد رو كردن به اذن الله تعالى
( ( 3163 ) ) اى غلام اكنون تو پر بين مشك خود
تا نگويى در شكايت نيك و بد
( ( 3164 ) ) آن سيه حيران شد از برهان او
مىدميد از لا مكان ايمان او
( ( 3165 ) ) چشمهاى ديد از هوا ريزان شده
مشك او رو پوش فيض آن شده
( ( 3166 ) ) ز ان نظر رو پوشها هم بر دريد
تا معين چشمهء غيبى بديد
( ( 3167 ) ) چشمها پر آب كرد آن دم غلام
شد فراموشش ز خواجه وز مقام
( ( 3168 ) ) دست و پايش ماند از رفتن به راه
زلزله افكند در جانش إله
( ( 3169 ) ) باز بهر مصلحت بارش كشيد
كه به خويش آ باز رو اى مستفيد
( ( 3170 ) ) وقت حيرت نيست حيرت پيش توست
اين زمان در ره در آ چالاك و چست
( ( 3171 ) ) دستهاى مصطفى بر رو نهاد
بوسه هاى عاشقانه بس بداد
( ( 3172 ) ) مصطفى دست مبارك بر رخش
آن زمان ماليد و كرد او فرّخش
( ( 3173 ) ) شد سپيد آن زنگى زادهء حبش
هم چو بدر و روز روشن شد شبش
( ( 3174 ) ) يوسفى شد در جمال و در دلال
گفتش اكنون رو به ده واگوى حال
( ( 3175 ) ) او همىشد بىسر و بىپاى مست
پاى مىنشناخت در رفتن ز دست
( ( 3176 ) ) پس بيامد با دو مشك پر روان
سوى خواجه از نواحى كاروان
خواجه بر ره منتظر بنشسته بود
كان غلامش دير مىآمد نه زود
تفسير ابيات
همهء كاروانيان سيراب شدند و مشك غلام سياه پر آب بود . اى غلام ، به مشك آب بنگر كه گويى قطرهاى از آن خالى نشده است ، ديگر زبان به شكايت مگشا و زشت و زيبا مگو . غلام سياه از برهان الهى پيامبر حيران گشت . احساس مىكرد كه از جاى ديگر كه خود نمىدانست كجا است ، نور ايمان به قلبش سرازير مىگردد . آن قلمرو لا مكان بود كه انوار ايمان را به قلبش منعكس مىساخت .