قصهء فرياد رسيدن رسول صلى الله عليه و آله كاروان عرب را كه از تشنگى و بىآبى درمانده بودند و دل بر مرگ نهاده و شتران و خلق زبان بيرون انداخته
( ( 3130 ) ) اندر آن وادى گروهى از عرب
خشك شد از قحط بارانشان قرب
( ( 3131 ) ) در ميان آن بيابان مانده اى
كاروانى مرگ بر خود خوانده اى
( ( 3132 ) ) ناگهانى آن مغيث هر دو كون
مصطفى پيدا شد از ره بهر عون
( ( 3133 ) ) ديد آن جا كاروانى بس بزرگ
بر تف ريگ و ره صعب و سترگ
( ( 3134 ) ) اشترانشان را زبان آويخته
خلق اندر ريگ هر سو ريخته
( ( 3135 ) ) رحمش آمد گفت هين زوتر دويد
چند يارى سوى آن كثبان رويد
( ( 3136 ) ) كه سياهى بر شتر مشك آورد
سوى مير خود به زودى مىبرد
( ( 3137 ) ) آن شتربان سيه با يك شتر
راويه از آب صافى كرده پر
( ( 3140 ) ) پس به دو گفتند مىخواند تو را
اين طرف فخر البشر خير الورى
( ( 3141 ) ) گفت من نشناسم او را كيست او ؟
گفت او آن ماه روى قند خو
سيد و سرور محمد نور جان
مهر و بهتر شفيع مجرمان
( ( 3142 ) ) نوعها تعريف كردندش كه هست
گفت مانا او مگر آن ساحر است
( ( 3143 ) ) كه گروهى را زبون كرد او به سحر
من نيايم جانب او نيم شبر
( ( 3144 ) ) كشكشانش آوريدند آن طرف
او فغان برداشت بر تشنيع و تف
( ( 3145 ) ) چون كشيدندش به پيش آن عزيز
گفت نوشيد آب و برداريد نيز
( ( 3146 ) ) جمله را ز ان مشك او سيراب كرد
اشتران و هر كسى ز ان آب خورد
( ( 3147 ) ) راويه پر كرد و مشك از مشك او
ابر گردون خيره ماند از رشك او