حكايت منديل در تنور انداختن انس بن مالك و ناسوختن ( 1 )
( ( 3110 ) ) از انس فرزند مالك آمده است
كه به مهمانى او شخصى شده است
( ( 3111 ) ) او حكايت كرد كز بعد طعام
ديد انس دستار خوان را زرد فام
( ( 3112 ) ) چركن و آلود گفت اى خادمه
اندر افكن در تنورش يك دمه
( ( 3113 ) ) در تنور پر ز آتش در فكند
آن زمان دستار خوان را هوشمند
( ( 3114 ) ) جمله مهمانان در آن حيران شدند
انتظار دود و كندورى بدند
( ( 3115 ) ) بعد يك ساعت بر آورد از تنور
پاك و اسپيد و از آن اوساخ دور
( ( 3116 ) ) قوم گفتند اى صحابى عزيز
چون نسوزيد و منقى گشت نيز ؟
( ( 3117 ) ) گفت ز انكه مصطفى دست و دهان
بس بماليد اندر اين دستار خوان
( ( 3118 ) ) اى دل ترسنده از نار و عذاب
با چنان دست و لبى كن اقتراب
( ( 3119 ) ) چون جمادى را چنين تشريف داد
جان عاشق را چه ها خواهد گشاد
( ( 3120 ) ) مر كلوخ كعبه را چون قبله كرد
خاك مردان باش اى جان در نبرد
( ( 3121 ) ) بعد از اين گفتند با آن خادمه
تو نگويى حال خود با اين همه
( ( 3122 ) ) چون فكندى زود آن از گفت وى
گيرم او برده است در اسرار پى
( ( 3123 ) ) اين چنين دستار خوان قيمتى
چون فكندى اندر آتش اى ستى ؟
( ( 3124 ) ) گفت دارم بر كريمان اعتميد
از عباد الله دارم بس اميد
( ( 3125 ) ) ميزرى چبود اگر او گويدم
در رو اندر عين آتش بىندم
( ( 3126 ) ) اندر افتم از كمال اعتقيد
نيستم ز اكرام ايشان نااميد
( ( 3127 ) ) سر در اندازم نه اين دستار خوان
ز اعتماد هر كريم راز دان
( ( 3128 ) ) اى برادر خود بر اين اكسير زن
كم نبايد صدق مرد از صدق زن
( ( 3129 ) ) آن دل مردى كه از زن كم بود
آن دلى باشد كه كم ز اشكم بود
هامش
( 1 ) داستان مزبور را انقروى از قتادة بن نعمان در ج 3 از شرح مثنوى نقل كرده است . .