مخصوص بودن يعقوب عليه السلام به چشيدن جام حق از روى يوسف و كشيدن بوى حق از بوى يوسف و حرمان برادران و غير هم از اين هر دو
( ( 3030 ) ) آن چه يعقوب از رخ يوسف چشيد
و آنچه او از بوى او اندر كشيد
و آنچه در وى بود و اندر وى بديد
خاص او بُد آن به اخوان كى رسيد ؟
( ( 3031 ) ) اين ز عشقش خويش در چَه مىكند
و ان به كين از بهر او چه مىكند
( ( 3032 ) ) سفرهء او پيش اين از نان تهى است
پيش يعقوب است پر ، كاو مشتهى است
( ( 3033 ) ) روى ناشسته نبيند روى حور
لا صلاة گفت الا بالطهور
( ( 3034 ) ) عشق باشد لوت و پوت جانها
جوع از اين رويست قوت جانها
( ( 3035 ) ) جوع يوسف بود مر يعقوب را
بوى نانش مىرسيد از دور جا
( ( 3036 ) ) آن كه بستد پيرهن را مىشتافت
بوى پيراهان يوسف مىنيافت
( ( 3037 ) ) وان كه صد فرسنگ ز ان سو بود او
چون كه بُد يعقوب مىبوييد بو
( ( 3038 ) ) اى بسا عالم ز دانش بىنصيب
حافظ علم است آن كس نى حبيب
( ( 3039 ) ) مستمع از وى همىيابد مشام
گر چه باشد مستمع از جنس عام
( ( 3040 ) ) ز انكه پيراهن به دستش عاريه است
چون به دست آن نخاسى جاريه است
( ( 3041 ) ) جاريهء پيش نخاسى سرسريست
در كف او از براى مشتريست
( ( 3042 ) ) قسمت حق است روزى خواه نى
هر يكى را سوى ديگر راه نى
( ( 3043 ) ) يك خيال نيك باغ آن شده
يك خيال زشت راه اين زده
( ( 3044 ) ) آن خيالى از اثر باغى شده
وين خيالى عالمى بر هم زده
آن خدايى كز خيالى باغ ساخت
وز خيالى دوزخ و جاى گداخت
( ( 3045 ) ) بس كه داند راه گلشنهاى او
پس كه داند جاى گلخنهاى او
( ( 3046 ) ) ديده بان دل نبيند در مجال
كز كدامين ركن جان آيد خيال
جز مگر آن دل كه دارد عون حق
كون او را نيست كرده كون حقّ