قصهء عشق صوفى بر سفرهء تهى از خورش
( ( 3014 ) ) صوفى بر ميخ روزى سفره ديد
چرخ مىزد جامه ها را مىدريد
( ( 3015 ) ) بانگ مىزد نك نواى بىنوا
قحطها و دردها را نك دوا
( ( 3016 ) ) چون كه درد و شور او بسيار شد
هر كه صوفى بود با او يار شد
( ( 3017 ) ) كخ كخى و هاى و هويى مىزدند
تا كه چندى مست و بىخود مىشدند
( ( 3018 ) ) بو الفضولى گفت صوفى را كه چيست
سفرهء آويخته از نان تهى است
( ( 3019 ) ) گفت رو رو نقش بىمعنيستى
بىخبر از خويش و عاشق نيستى
( ( 3020 ) ) عشق نان بىنان غذاى عاشق است
بند هستى نيست هر كاو صادق است
( ( 3021 ) ) عاشقان را كار نبود با وجود
عاشقان را هست بىسرمايه سود
( ( 3022 ) ) بال نىّ و گرد عالم مىپرند
دست نى و گو ز ميدان مىبرند
( ( 3022 ) ) آن فقيرى كاو ز معنى بوى يافت
دست ببريده همى زنبيل بافت
( ( 3024 ) ) عاشقان اندر عدم خيمه زدند
چون عدم يك رنگ و نفس واحدند
( ( 3025 ) ) شير خواره كى شناسد ذوق لوت ؟
هر پرى را بوى باشد لوت و هوت
( ( 3026 ) ) آدمى كى بو برد از بوى او ؟
چون كه خوى اوست ضد خوى او
( ( 3027 ) ) يابد از بو آن پرىّ بوى كش
تو نيابى آن ز صد من لوت خوش
( ( 3028 ) ) پيش قبطى خون بود آن آب نيل
آب باشد پيش سبطى جميل
( ( 3029 ) ) جاده باشد بحر اسرائيليان
غرقه گه باشد ز فرعون عوان
باد بُد بر عاديان گرز و تبر
ليك بُد بر هود و بر قومش ظفر
گلستان باشد بر ابراهيم نار
ليك بر نمرود باشد زهر مار
بر سمندر باشد آتش خاندان
ليك باشد بر دگر مرغان زيان
نزد عاشق درد و غم حلوا بود
ليك حلوا بر خسان بلوا بود