داراى اعتدال روانى بدون گره زدن روان خود به موضوعات معينى كه ما آن را پرستش به معناى عمومى اصطلاح مىكنيم ديده نشده است . گره زدن و وابسته كردن روان بيك موضوع ، غير از دانستن و دوست داشتن آن موضوع است ، مثلًا فرض كنيم فردى از انسانها تنها چيزى كه روان او را جلب مىكند ، عدالت اجتماعى است .
مسلم است كه دانستن اين كه عدالت اجتماعى چيست ؟ مسئله ايست ، و ميل به تحقق عدالت اجتماعى مسئلهء ديگرى است و عقيده و گره زدن و وابسته نمودن روان به عدالت اجتماعى مسئلهء ديگرى دانستن عدالت اجتماعى و ميل به تحقق آن در تفسير روان يك شخص كافى نيست ، در صورتى كه گره زدن و وابسته نمودن و اعتقاد به عدالت اجتماعى به صورت يكى از عناصر شخصيت آدمى در مىآيد و بدون درك آن ، روان شخص مفروض قابل تفسير نيست .
لذا پرستش به معناى اعتقاد و وابستگى روان يك مفهوم بسيار وسيعى است كه با مصاديق گوناگون در شخصيت روانى افراد به وجود مىآيد و عنصر مهم آن به شمار مىرود . استدلال منطق روانى - جهانى كه به اين ادعا وجود دارد اين است كه : چنان كه عقل انسانى در ما فوق حواس طبيعى قرار گرفته محسوسات و دريافت شده هاى جاريه در جهان خارجى و داخلى را تنظيم نموده ، از آنها كليات انتزاع مىكند و آن كليات را به موارد خود تطبيق مىنمايد ، همچنين شخصيت روانى انسان داراى نيرويى است كه انسان را به جستجوى موضوعى وادار مىكند كه آن موضوع در ما فوق شخصيت او قرار گرفته و مىتواند او را از موقعيت خودش بالاتر بكشد . اين موضوع همان ايده آل است كه بشر معتدل بدون آن ايده آل اگر هشيار باشد زندگى خود را مانند بار كم و بيش سنگينى مىبيند كه بايد بدوش بكشد . بنا بر اين دليل ، بشر در همه حال و در همهء شرايط اگر اعتدال روانى را از دست نداده باشد ، در حال پرستش يا به عبارت معمولى در حال اعتقاد و وابستگى روحى خواهد بود . موضوع اين پرستش و اعتقاد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 254
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٥٤