( ( 2686 ) ) كيمياى مرگ و جنگ است آن صفت
مرگ گردد ز ان حياتت عاقبت
( ( 2687 ) ) بس غذايى كه ز وى دل زنده شد
چون بيامد در تن تو گنده شد
( ( 2688 ) ) بس عزيزى كه به ناز اشكار شد
چون شكارت شد بر تو خوار شد
( ( 2689 ) ) آشنايى عقل با عقل از صفا
چون شود هر دم فزون باشد ولا
( ( 2690 ) ) دوستىّ نفس با هر نفس پست
تو يقين مىدان كه دم دم كمتر است
( ( 2691 ) ) ز انكه نفسش گرد علت مىتند
معرفت را زود فاسد مىكند
( ( 2692 ) ) گر نخواهى دوست را فردا رمان
دوستى با عاقلان كن اين زمان
( ( 2693 ) ) از سموم نفس چون با علتى
هر چه گيرى تو مرض را آلتى
( ( 2694 ) ) گر بگيرى گوهرى سنگى شود
ور بگيرى مهر دل جنگى شود
( ( 2695 ) ) ور بگيرى نكتهء بكر و لطيف
بعد دركت گشت بىذوق و كثيف
( ( 2696 ) ) كه من اين را بس شنيدم كهنه شد
چيز ديگر گو به جز آن اى عضد
( ( 2697 ) ) چيز ديگر تازه و نو گفته گير
باز فردا زو شوى سير و نفير
( ( 2698 ) ) دفع علت كن چو علت خو شود
هر حديث كهنه پيشت نو شود
( ( 2699 ) ) تا كه از كهنه بر آرد برگ نو
بشكفاند كهنه صد خوشه ز گو
( ( 2700 ) ) ما طبيبانيم شاگردان حق
بحر قلزم ديد ما را فانفلق
( ( 2701 ) ) آن طبيبان طبيعت ديگرند
كه به دل از راه نبضى بنگرند
( ( 2702 ) ) ما به دل بىواسطهء خوش بنگريم
كز فراست ما به عالى منظريم
( ( 2703 ) ) آن طبيبان غذايند و ثمار
جان حيوانى بديشان استوار
( ( 2704 ) ) ما طبيبان فعاليم و مقام
ملهم ما پرتو نور جلال
( ( 2705 ) ) كاين چنين فعلى تو را نافع بود
و آن چنان قولى زره قاطع بود
( ( 2706 ) ) اين چنين قولى تو را پيش آورد
و آن چنان فعلى تو را نيش آورد
آن چنان و اين چنين از نيك و بد
پيش تو بنهيم و بنماييم جدّ
گر تو خواهى اين گزين ور خواهى آن
زهر و شكَّر سنگ و گوهر شد عيان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 167
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٦٧