صفت خرمى شهر سبا و ناشكرى اهل آن
( ( 2657 ) ) اصلشان بد بود آن اهل سبا
مىرميدندى ز اصحاب لقا
( ( 2658 ) ) دادشان چندان ضياع و باغ و راغ
از چپ و از راست از بهر فراغ
( ( 2659 ) ) بسكه مىافتاد از پُرّى ثمار
تنگ مىشد معبره بر رهگذار
( ( 2660 ) ) آن نثار ميوه ره را مىگرفت
از پرىّ ميوه رهرو در شگفت
( ( 2661 ) ) سلَّه بر سر در درختستانشان
پُر شدى ناخواست از ميوه فشان
( ( 2662 ) ) باد آن ميوه فشاندى نى كسى
پر شدى ز ان ميوه دامنها بسى
( ( 2663 ) ) خوشه هاى زفت تا زير آمده
بر سر و روى رونده مىزده
( ( 2664 ) ) مرد گلخن تاب از پُرّىّ زر
بسته بودى بر ميان زرين كمر
( ( 2665 ) ) سگ كليچه كوفتى در زير پا
تخمه بودى گرگ صحرا از نوا
( ( 2666 ) ) گشته ايمن شهر و ده از دزد و گرگ
بز نترسيدى هم از گرگ سترگ
جامهء ايشان اگر چركين شدى
آتش سوزنده شان صابون بدى
در تنور انداختندى جامه را
بعد يك ساعت شدى خوش با صفا
( ( 2667 ) ) گر بگويم شرح نعمتهاى قوم
كه زيادت مىشد آن يوماً فيوم
تفسير ابيات
آن اهل سبا اصل و ريشهء بدى داشتند ، آنان از ياران لقاء الله فرار مىكردند . خداوند مزارع و باغ و كشتگاه زيادى به آنان عطا فرموده بود . آن قدر ميوه ها از فراوانى در روى زمين از درختها مىفتاد كه راه عبور را بر رهگذر مىبست . تراكم آن همه ميوه ها كه به زمين ريخته بود ، رهگذران را به شگفتى وادار مىكرد . سبد بر سر هر كس كه از باغهاى آنان عبور مىكرد ، بدون احتياج به وسيله پر مىگشت . ( 1 )
هامش
( 1 ) داستان اهل سبا و تمدن و طغيانگرى آنان را در مجلد پنجم متذكر شدهايم ، مراجعه شود . .