در همان حال كه يك موجود جنبهء فاعلى دارد از نظر ارتباط با موجود ديگر كه موقعيت خود را به وجود او منتقل مىسازد ، جنبهء قابليت دارد .
بنا بر اين مقيد ساختن فعاليت الهى به قابليت داشتن موجود براى پذيرش فعل خداوندى ، مقيد ساختن فعاليت الهى به پديده ايست كه از خود جريان موجودات انتزاع مىشود ، مانند مشروط نمودن فعل الهى به زمان و حركت كه خود از پديده هاى روانى يا انتزاعى از جريانات واقعيت عينى هستند . اگر يك جهان بين بتواند حقيقت جهان هستى را در مقابل عظمت ربوبى درك كند و بداند كه جهان با اين عظمتش در مقابل آن مقام شامخ مانند تصورى از تصورات ذهنى ما است در مقابل روح ، و اين همه گسترش و بزرگى و روابط زمانى و فضايى و نامحدودى جهان براى ديدگاه ماست نه براى خدا ، مىتواند اين حقيقت را درك كند كه پديده هاى فاعليت و قابليت هم در مقابل فعاليت الهى و سيطرهء او به جهان هستى ، جز امور ناچيز انتزاعى چيز ديگرى نيستند . بلى ، چنان كه گفتيم رويهء طبيعى جهان كه ما با آن در تماس هستيم و مىتوانيم آن را به عنوان رو بناى هستى معرفى كنيم پديده هاى مزبور و قوانين و جريانات هستى از نظم مخصوص و ضرورى تبعيت مىكند .
استدلال ديگرى كه جلال الدين به مسئلهء مورد بحث نموده و مىگويد : خداوند در فعاليت خود نيازى به قابليت قبلى ميان كار ندارند ، اين است : -
قابلى گر شرط فعل حق بدى
هيچ معدومى به هستى نامدى
و اين بهترين استدلال است كه مىتوان در اين مسئله عرض كرد . در خلاء نيستى محض كه نمىتواند مادهء قابل نيستى بوده باشد درخشندگى هستى كه نقيض آن است ، چگونه به وجود آمده است ؟