فيلسوف يا متفكر كه بدون محاسبهء همه جانبه با زبان قاطعانه مىگويد : هر چه هست عقل و منطق است و توجه نمىكند كه در اين شعاع را احساساتى چقدر بازيگرى كرده است ، خود او يا دوران پس از او دروغ و خطا بودن آن را مشاهده مىكنند و چون اين بار نيز ميل واقع بينى ندارد همان عقل را محكوم ابدى مىسازد .
اين شتابزدگان غوطه ور در شهرت پرستى ، يا واقعا عشاق خيره به موضوع ، كه خود از تماشاى همه جانبه محرومند نمىنشينند از خود بپرسند كه : بدون تحقيق در بارهء عقل و كيفيت و كميت تماس آن با واقعيات ، مانند خيره شدن زن زيبا به جمال خويش است كه شبيه به كارد تيزى است كه وسيلهء بازى كودك قرار گرفته است .
تمام نويسندگان مغرب زمين از داستايوسكى گرفته تا كافكا و از كنراد گرفته تا فرويد هر چه كه در روش عقلانى بشر قلم فرسايى كردهاند ، حتى آقاى كوپر و لينگ در اثبات انقلاب ديوانگى بدون استدلال منطقى حتى يك كلمه هم نتوانستهاند روى صفحه كاغذ بياورند و براى اين كه اثبات كنند كه استدلال نامفهوم است ، استدلال كردهاند اين كه نويسنده مىگويد : « انقلاب واقعى بر ضد عقل از صد تا چهل سال پيش صورت گرفته است . » كاملًا دور از واقعيت است ، زيرا ما از روزگاران قديم با امثال اين جملات :
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
به طور فراوان سر و كار داشتهايم .
ما خيلى زياد از نهيليستها شنيدهايم كه « هيچ چيز مفهومى ندارد » از عرفا هم شنيدهايم :
پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بىتمكين بود
اما در موقع تحقيق و تتبع كافى مىبينيم كه به غير از نهيليستها تمام متفكرين و عرفا كه در بارهء عقل نظر منفى دادهاند ، مقصودشان منفى ساختن حكومت مطلقهء عقل نظرى بوده است كه در كتاب عقل عملى كانت تا اندازهاى به حد نصاب مىرسد وقتى كه داستايوسكى در يادداشتهاى زير زمينى عقل را محكوم مىسازد ، نمىگويد :