( 1 ) همچنين ابن جوزى در همين كتاب « 1 » - به نقل از جدّش ابو الفرج به اسناد او از ابن خصيب روايت مىكند كه : من كاتب مادر متوكّل بودم . يك روز كه در ديوان مشغول كار بودم ناگاه پسر بچهء خدمتگزارى از پيش او آمد در حالى كه كيسهاى محتوى هزار دينار در دست داشت . او به من گفت : بانو به تو مىگويد : اين پول را در ميان مستحقّان پخش كن كه اين مبلغ از پاكترين اموال من است ، و نام كسانى را كه اين پول را ميان آنها پخش كردى بنويس تا در نوبتهاى بعد نيز اگر مالى به دستم رسيد ميان آنها توزيع كنم .
كاتب مىگويد : به خانه رفتم و آشنايان خود را گرد آوردم و اسامى افراد مستحق را از آنها گرفتم ، آنها هم اشخاصى را نام بردند و من سيصد دينار ميان آنها توزيع كردم و باقيماندهء پول تا نيمه شب همچنان در دست من بود كه ناگاه كسى در خانهء مرا كوبيد .
گفتم : كيستى ؟ گفت فلان علوى . او همسايهء من بود . [ با خود گفتم : اين همسايهء من است كه مدّتى است به ديدن من نيامده است ] . به او اجازهء ورود دادم [ و خوشامد گفتم ] و از او پرسيدم كارش چيست ؟ گفت : من گرسنهام ، و من از آن پولها دينارى به او دادم . هنگامى كه نزد همسرم باز گشتم از من پرسيد : در اين وقت شب كه بود و از تو چه مىخواست ؟
گفتم : از فرزندان پيامبر ( ص ) بود و من چون خوراكى در اختيار نداشتم دينارى به او دادم و او سپاس گزارد و بازگشت . زنم با شنيدن اين سخن گريه كنان به سوى در رفت و مىگفت : آيا شرم نمىكنى كه چنين فردى نزد تو آيد و تو تنها دينارى به دو دهى . من مىدانم كه او مستحق است ، همهء پولها را به او بده . سخن او در دل من نشست و كيسهء پول را برداشته پشت سر او به راه افتادم و آن مرد پول را گرفت و بازگشت . چون به خانه رسيدم پشيمان شدم و پيش خود گفتم : هم اينك خبر به متوكّل كه با علويان دشمنى دارد مىرسد و دستور قتل مرا صادر مىكند . همسرم به من گفت : نترس ، به خدا و جدّ آنها توكّل كن . همچنان مشغول سخن گفتن با يك ديگر بوديم كه ناگاه خدمتكارانى مشعل به دست در زدند و پس از گشودن در به من گفتند كه بانو تو را احضار كرده است . هراسان برخاستم و اندكى كه ره مىپيمودم پيكى ديگر به آنها اضافه مىشد . چون به سراپردهء بانو رسيديم خدمتگزار به من گفت : بانو در آن سوى اين پرده است .
هامش
( 1 ) همان .