( 1 ) در همين كتاب « 1 » - به نقل از ابو ايّوب آمده است كه پيامبر ( ص ) سخت بيمار شد و فاطمه ( س ) براى عيادت از حضرت ( ص ) آمد و چون خستگى و ضعف پيامبر ( ص ) را ديد به حدّى اندوهگين شد كه اشكش بر گونههايش ريخت .
پيامبر ( ص ) به او فرمود : اى فاطمه ! كرامت خدا بر تو همين كه به ازدواج كسى درآوردمت كه اسلامش پيشتر از همه و علمش بيشتر از همه و شكيبايىاش گستردهتر از همگان است . همانا خداوند تبارك و تعالى به زمينيان نگريست و از ميان ايشان مرا برگزيد و مرا به عنوان پيامبر و رسول برانگيخت و بار ديگر به زمين نگريست و از ميان همه ، شوى تو را برگزيد و به من وحى كرد كه تو را به ازدواج او درآورم و او را وصىّ [ و برادر ] خود گيرم . « 2 »
اين حديث را دارقطنى صاحب جرح و تعديل نيز روايت مىكند « 3 » .
هامش
( 1 ) مناقب خوارزمى / 63 .
( 2 ) سيّد شرف الدّين در مراجعات / 303 - 302 مىگويد :
« اين سخن نص در اين است كه على ، وصىّ است و صراحت دارد در اين كه او پس از پيامبر برترين مردم است و در بردارندهء دلالت التزامى است در خلافت و واجب الطاعه بودن او كه بر خردمندان پوشيده نيست . .
بنگريد چگونه خداوند پس از آن كه خاتم الأنبياء را از ميان همهء زمينيان برگزيد على را انتخاب كرد و ببينيد چگونه گزينش وصى بسان گزينش پيامبر بوده است و مشاهده كنيد چگونه خداوند به پيامبرش وحى مىكند كه او را داماد خود و وصىّ خويش گرداند و ببينيد آيا جانشينان پيامبران گذشته جز اوصياى ايشان بودهاند و آيا رواست برگزيدهء خدا در ميان بندگان و وصىّ سرور انبيا را عقب زنيم و ديگرى را پيش كشيم و آيا صحيح است كسى بر او حكومت كند و حضرت ( ع ) را در شمار تودهء مردم و رعيت خويش گيرد ؟ و آيا عقلا ممكن است فرمانبرى از اين حاكم بر كسى واجب باشد كه خداوند او را بسان پيامبرش برگزيده است ؟ و چگونه مىشود خدا و رسول ، او را برگزينند و ما ديگرى را انتخاب كنيموَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً[ احزاب / 36 ] . » بنگريد به كشف المراد / 420 .
( 3 ) اين حديث و حديث پيش از آن و چند حديث ديگر را صاحب كشف الغمّه در كتاب خود ( 1 / 153 - 151 ) به نقل از كتاب مناقب مىآورد . او پس از نقل اين حديث اشاره مىكند كه دارقطنى اين حديث را به شكل كاملترى آورده است و مىگويد : « تصميم داشتم ذكر آن را تا امام الخلف الحجّة ( ع ) به تأخير اندازم ولى در اين جا بيانش كردم » ، سپس آن را به نقل از كتاب كفاية الطالب دارقطنى مىآورد و آن حديثى است كه در كتاب ما پس از اين حديث مىآيد . ظاهرا مؤلّف - رحمه اللَّه - اين حديث - يعنى حديث ابو ايّوب - را به همراه حديث سلمان از كتاب مناقب آورده است كه واسطهء آن ، كشف الغمّه بوده است ، و از دقّت نظر او بوده است كه صاحب كشف اشتباها اين حديث را از ابو ايّوب نقل كرده كه دارقطنى آن را آورده و حال آن كه حديث ابو هارون عبدى است - و اللَّه اعلم - .