( 1 ) در كتاب مناقب « 1 » - به نقل از ابن بريده « 2 » - آمده است كه گفت : پيامبر اكرم ( ص ) فرمود : هر پيامبرى وصى « 3 » و وارثى دارد و على ( ع ) وصىّ و وارث من است .
هامش
( 1 ) مناقب خوارزمى / 42 .
( 2 ) در مأخذ چنين بوده و در نسخه ج : « بريدة ، و در م : « بردة » و در ديگر نسخهها : « ابو هريرة » .
( 3 ) ابن شهرآشوب در مناقب 2 / 26 مىگويد :
« در حديث ابو رافع آمده است كه ابو بكر به عبّاس گفت : تو را به خدا قسم مىدانى كه پيامبر خدا همهء شما را گرد آورد و گفت : اى فرزندان عبد المطلب ! خداوند پيامبرى را برنيانگيخته است مگر آن كه از خاندانش وزير ، برادر ، وارث ، وصى و جانشين در خانوادهاش قرار داده است ، پس كدام يك از شما براى بيعت با من برمىخيزد تا برادر ، وزير ، وارث ، وصى و جانشين من در خاندانم باشد و على با شرطى كه كرده بود با حضرتش بيعت كرد .
اگر اين جمله درست باشد امامت بلا فصل على پس از پيامبر ( ص ) واجب خواهد بود » .
ابن بطريق در عمده / 84 - 81 سخنى دارد كه چكيدهء آن چنين است :
« خداوند به همهء مؤمنان دستور داده است وصيّت نامه بنويسند و در اخبار آمده است كه به پيامبر ( ص ) نيز چنين دستورى داده و از سويى خداوند توبيخ كرده است كسى را كه به نيكى بخواند و خود را فراموش كند و از همين رو بر پيامبر ، حق است كه وصيّت كند .
از سوى ديگر از آن جا كه همه كارهاى پيامبر ، سنّت است پس ناگزير بايد از آنها پيروى كرد . اگر پيامبر ( ص ) وصيّت را ترك كند ، ترك وصيّت ، سنّت مىگردد و خلاف چنين چيزى آشكارا روشن است ، پس وجوب وصيت ثابت شد . اين از دلايل دروغ ابن ابى اوفى است - چنان كه در صحيح بخارى آمده - كه پيامبر جز به قرآن براى امتش وصيّتى نكرده است و نيز وصيّت پيامبر در چنگ زدن به ثقلين - كتاب خدا و اهل بيتش - دلالت بر دروغ بودن سخن او دارد .
پس با آن چه بيان داشتيم وصيّت براى سيّد عترت ، امير المؤمنين ( ع ) ثابت مىگردد . » فاضل سيورى در اللوامع الالهيه / 281 مىگويد :
« به اين سخن پيامبر : « تو برادر ، وصى ، جانشين پس از من و قاضى دين من هستى » از دو روى استدلال مىشود :
اوّل : « تو وصىّ من هستى » و اين را هيچ كس انكار نمىكند . امّا اين كه مقصود پيامبر از اين سخن ، تصرّف در هر آن چيزى است كه پيامبر در آن تصرّف مىكرده يا پارهاى از آن ، بايد گفت كه شقّ دوم ( پارهاى از آن ) باطل است ، زيرا لفظ اطلاق دارد و از هر گونه تقييدى بدور است و قرينهاى هم بر تقييد دلالت ندارد و اگر چنين مقصودى در ميان بود در هم آميختگى پيشمىآمد كه اين از پيامبر ( ص ) جايز نيست ، پس شقّ اوّل آن تعيّن مىيابد كه همان مطلوب ماست ، زيرا ما از امامت جز همين را نمىخواهيم . » دوم : اين سخن پيامبر « قاضى دينى » بنا به روايتى كه دال مكسور باشد و اين صراحت در خلافت على ( ع ) دارد .
علّامهء مجلسى در بحار الانوار 38 / 20 باب : على وصى و سيّد الاوصياء ، مىگويد :
« از اخبار آمده در اين باب آشكار مىشود كه على ( ع ) وصىّ پيامبر و سيّد اوصياست و بيشترين تصريح را دارد در اين كه مقصود از وصايت ، خلافت عظماست و ديگر اخبار امتيازى را در بر دارند كه موجب مقدّم داشتن على ( ع ) بر ديگران است و روشن مىسازد كه حضرت ( ع ) خير البشر است و اين به اجماع به پيامبر ( ص ) تخصيص دارد و ديگر آحاد امّت داخل عنوان بشر هستند كه برترى حضرت بر آنها ثابت مىشود ، و اين درجهاى است والاتر از خلافت و امامت ، و هيچ خردمندى ترديدى نمىكند در اين كه چنين امتيازى مستلزم خلافت و امامت است و چگونه عاقلى تجويز مىكند كه كسى نه پيامبر باشد نه امام و از پيامبران ، برتر باشد ؟ از ديگر اخبار ، روشن مىشود كه على از همهء صحابه و همهء امّت برتر بوده است