( 1 ) از حذيفة بن اسيد غفارى « 1 » - روايت است كه مىگويد : چون اصحاب پيامبر ( ص ) به مدينه آمدند خانهاى نداشتند و در مسجد بيتوته مىكردند . پس پيامبر به آنها فرمود : در مسجد بيتوته نكنيد كه گاهى محتلم مىشويد . سپس اين گروه ، خانههايى را در اطراف مسجد بنا كردند و درهاى آن را به روى مسجد قرار دادند و پيامبر ( ص ) ، معاذ بن جبل را به سوى ايشان فرستاد و او به ابو بكر ندا درداد و گفت : پيامبر ( ص ) به تو دستور مىدهد از مسجد بيرون شوى [ و درت را ببندى ] . او گفت : به ديده منّت . درش را ببست و از مسجد بيرون رفت . پيامبر سپس او را به سوى عمر فرستاد و معاذ به او گفت :
پيامبر ( ص ) به تو دستور مىدهد درى را كه به مسجد باز مىشود ببند و از مسجد خارج شو . او نيز گفت سخن خدا و پيامبر را به ديده منّت مىدارم جز آن كه از خدا آرزو مىكنم دريچهاى را در مسجد به من واگذارد . معاذ سخن عمر را به پيامبر رساند . پيامبر سپس او را نزد عثمان فرستاد در حالى كه رقيّه نزد او بود . او گفت : به ديده منّت پس درش را ببست و از مسجد بيرون شد . پيامبر سپس او را به سوى حمزه فرستاد ، او نيز گفت :
فرمان خدا و رسول را به ديده منّت مىدارم و على ترديد داشت و نمىدانست كه آيا او از كسانى است كه در مسجد اقامت خواهد داشت يا از آن بيرون خواهد شد . پيامبر اتاقى از اتاقهاى مسجد را براى او ساخته بود . پيامبر به او فرمود : پاك و مطهّر در مسجد سكونت كن . سخن پيامبر ( ص ) به على به حمزه رسيد و به پيامبر عرض كرد : اى محمّد ! ما را از مسجد بيرون مىكنى و جوانان فرزندان عبد المطلب را در مسجد نگاه مىدارى .
پيامبر خدا به او فرمود : اگر وحيى در كار نبود هيچ يك از شما را باقى نمىگذاشتم به خدا سوگند ، اين را جز خدا به دو نداد و بشارتت باد كه تو از سوى خدا و رسولش بر خير و خوبى هستى .
پيامبر ( ص ) به او بشارت داد و او در روز احد شهيد شد . اين موجب شد برخى بر على حسد ورزند و در دل غصه خوردند ولى برترى على بر ايشان و ديگر صحابهء پيامبر ( ص ) بر آنها آشكار شد .
اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد و حضرت ( ص ) به خطابه ايستاد و فرمود : گروهى از
هامش
( 1 ) همان / 255 - 253 ، ح 303 .