قصهء بط بچگان كه مرغ خانگى مىپروردشان
( ( 3766 ) ) تخم بطَّى گر چه مرغ خانه ات
كرد زير پر چو دايه تربيت
( ( 3767 ) ) مادر تو بط آن دريا بُد است
دايه ات خاكى بُد و خشكى پرست
( ( 3768 ) ) ميل دريا كه دل تو اندر است
آن طبيعت جانت را از مادر است
( ( 3769 ) ) ميل خشكى مر تو را زين دايه است
دايه را بگذار كاو بد رايه است
( ( 3770 ) ) دايه را بگذار بر خشك و بران
اندر آ در بحر معنى چون بطان
( ( 3771 ) ) گر تو را دايه بترساند ز آب
تو مترس و سوى دريا ران شتاب
( ( 3772 ) ) تو بطى بر خشك و بر تر زنده اى
نى چو مرغ خانه خانه كنده اى
( ( 3773 ) ) تو ز كرّمنا بنى آدم شهى
هم به دريا هم به خشكى پا نهى
( ( 3774 ) ) كه حملناهم على البحر به جان
از حملناهم على البر پيش ران
( ( 3775 ) ) مر ملايك را سوى بر راه نيست
جنس حيوان هم ز بحر آگاه نيست
( ( 3776 ) ) تو به تن حيوان به جانى چون ملك
تا روى هم بر زمين هم بر فلك
( ( 3777 ) ) تا به ظاهر مثلكم باشد بشر
با دل يوحى الى ديده ور
( ( 3778 ) ) قالب خاكى فتاده بر زمين
روح او گردان بر آن چرخ برين
( ( 3779 ) ) ما همه مرغابيانيم اى غلام
بحر مىداند زبان ما تمام
( ( 3780 ) ) پس سليمان بحر آمد ما چو طير
در سليمان تا ابد داريم سير
( ( 3781 ) ) با سليمان پاى در دريا بنه
تا چو داود آب سازد صد زره
( ( 3782 ) ) آن سليمان پيش جمله حاضر است
ليك غفلت چشم بند و ساحر است
( ( 3783 ) ) تا به جهل و خوابناك و فضول
او به پيش ما و ما از وى ملول
( ( 3784 ) ) تشنه را درد سر آرد بانگ رعد
چون نداند كاو گشايد ابر سعد
( ( 3785 ) ) چشم او مانده است در جوى روان
بىخبر از ذوق آب آسمان
( ( 3786 ) ) مركب همت سوى اسباب راند
از مسبّب لاجرم محجوب ماند
( ( 3787 ) ) آن كه بيند او مسبّب را عيان
كى نهد دل بر سببهاى جهان ؟