برخاستن مخالفت و عداوت از ميان انصار به بركت وجود مبارك پيغمبر خدا
( ( 3713 ) ) دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت
يك ز ديگر جان خون آشام داشت
( ( 3714 ) ) كينه هاى كهنه شان از مصطفى
محو شد در نور اسلام و صفا
( ( 3715 ) ) اولًا اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
( ( 3716 ) ) وز دم المؤمنون اخوه به پند
در شكستند و تن واحد شدند
( ( 3717 ) ) صورت انگورها اخوان بود
چون فشردى شيرهء واحد شود
( ( 3718 ) ) غوره و انگور ضدّانند ليك
چون كه غوره پخته شد شد يار نيك
( ( 3719 ) ) غورهاى كاو سنگ بست و خام ماند
در ازل حق كافر اصليش خواند
( ( 3720 ) ) نى اخى نى نفس واحد باشد او
در شقاوت نحس ملحد باشد او
( ( 3721 ) ) گر بگويم آن چه او دارد نهان
فتنهء افهام خيزد در جهان
( ( 3722 ) ) چشم كاو آن رو نبيند كور به
دود دوزخ از ارم مهجور به
( ( 3723 ) ) غوره هاى نيك كايشان قابلند
از دم اهل دل آخر يكدلند
( ( 3724 ) ) سوى انگورى همىرانند تيز
تا دويى برخيزد و كين و ستيز
( ( 3725 ) ) پس در انگورى همىدرّند پوست
تا يكى گردند وحدت وصف اوست
( ( 3726 ) ) دوست دشمن گردد ايرا هم دواست
هيچ يك با خويش جنگى در نبست
( ( 3727 ) ) آفرين بر عشق كل اوستاد
صد هزاران ذره را داد اتحاد
( ( 3728 ) ) همچو خاك مفترق در ره گذر
يك سبوشان كرد دست كوزه گر
( ( 3729 ) ) كاتحاد جسمهاى ماء و طين
هست ناقص جان نمىماند بدين
( ( 3730 ) ) گر نظاير گويم اينجا و مثال
فهم را ترسم كه آرد اختلال
( ( 3731 ) ) هم سليمان هست اكنون ليك ما
از نشاط دور بينى در عمى
( ( 3732 ) ) دور بينى كور دارد مرد را
همچو خفته در سرا كور از سرا
مىكند از مشرق و مغرب گذر
وز رفيق و همنشينش بىخبر