( ( 3207 ) ) فكر آن باشد كه بگشايد رهى
راه آن باشد كه پيش آيد شهى
انديشه را دور خود انديشه نپيچانيم ، رهايش كنيم تا براى ما راهى را باز كند
اين يك اصل ديگرى است كه مىتواند به عنوان يكى از نتايج درخشان حكمت واقعى ( جهان بينى و جهان يا بى ) تلقى شود . حتى در آن موقع كه مىخواهيم در بارهء ماهيت و آثار و فعاليتهاى خود انديشه به تفكر بپردازيم ، بايستى انديشه را كه مورد بررسى و تفكر قرار دادهايم ، در نقطهاى خارج از انديشهء فاعل بگذاريم ، آن گاه بدانيم كه ميان انديشهء فاعل ( درك و بررسى كننده ) و انديشه مفعول ( درك و بررسى شده ) فاصله و راهى وجود دارد كه بايستى آن را سپرى ساخته و آن را روشن بسازيم .
اگر همان انديشه كه مىخواهد ماهيت انديشه را بفهمد ، از خود بيرون نيايد و به سوى مقصد به راه نيفتد ، امكان ندارد كه بتواند كارى انجام دهد . قضيه شگفت انگيزى است : حتى موقعى كه يك انديشه در حال فعاليت ، به خود بيايد و بگويد : من راه مىروم ، من نايستادهام ، من راكد نيستم ، در همان نقطه توقف مىكند و از راه رفتن باز مىماند .
آن گاه گمان نكنيد كه وقتى از مبدأ حركت كرديد و راه افتاديد ، انديشهء شما وظيفهء خود را انجام داده است ، حركت از مبدأ و راه افتادن نصف كار است كه انديشه انجام داده است ، زيرا راهى كه مقصد ندارد راه نيست ، بلكه بيابان كرانى است كه اتكاء به مبدأ و سمت و مقصد را از دست داده است ، ممكن است شما بگوييد : شيخ عطار مىگويد :
گر مرد رهى ميان خون بايد رفت
از پاى فتاده سر نگون بايد رفت