تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
با اين كه خداوند به او فرمود : به آدم سجده كن ، اگر معشوق به عاشق حقيقىاش بگويد : من اين دستمال را دوست دارم ، آن عاشق بايستى دستمال را مانند جزء شخصيت معشوق پذيرفته ، بال و پرى از عشق خود را به او بگستراند . نه اين كه بگويد : من چنين و چنانم وانگهى ، اگر شيطان عاشق حقيقى بود ، اين چه غلط كارى بود كه در موقع هجران از معشوق خود بگويد : خداوندا ، تو مرا اغوا كردى من هم تمام فرزندان اين آدم را تا روز رستاخيز اغوا خواهم كرد ؟ روى همين بيان كه متذكر شديم ، ابيات بعدى مانند :
( ( 2642 ) ) ترك سجده از حسد گيرم كه بود آن حسد از عشق خيزد نز جحود
تنها جنبهء شعرى و خيالى پيدا مىكند .
( ( 2645 ) ) چون كه بر نطعش جز اين بازى نبود گفت بازى كن چه دانم در فزود

آيا موضوع شيطان از يك نقشهء قبلى بود كه مىبايست پياده شود ؟

جريانات كارگاه هستى را كه جنبانندهء آن خدا است ، به نطع بازى تشبيه كردن سبك و جلف به نظر مىرسد ، خود مولوى در چند بيت قبل مىگويد :
( ( 2635 ) ) گفت پيغمبر كه حق فرموده است قصد من از خلق احسان بوده است
آن خداى بزرگ كه حتى خود نمىتواند به خودش نفعى برسانده‌ام آن خداى بزرگ كه به اعتراف مكرر مولوى اين جهان هستى با اين عظمت و بلكه هزارها برابر آن ، در پيشگاه لا يزالى او چونان كف ناچيزى بر سطح اقيانوس بىكران است ، چه نيازى به گستردن نطع و بازى با مخلوقات ناچيزش دارد ، امان از اين تناقض گويىهاى جلال الدين ، كه جوامع بشرى را از بهره بردارى از عالىترين مطالب حكيمانه اش محروم ساخته است