سؤال به بن بست ناگشودنى منتهى مىشود ، زيرا اگر بگوييم : بلى ، تقسيم به يك جايى مىرسد كه جزء به جهت كوچكىاش قابل تقسيم به دو جزء ديگر نيست ، گفته خواهد شد : اگر اين جزء در خارج موجود است و فضايى را اشغال كرده است ، حتماً امتدادى دارد و اگر امتداد دارد بايستى تقسيم شود و اگر بگوييم : نه ، تقسيم به جايى نمىرسد كه ديگر قابل قسمت نباشد . اين سؤال پيش مىآيد كه تقسيم تا كجا ادامه خواهد داشت ؟ تا بىنهايت چطور ؟ مگر خود جسم محدود نبود چگونه امكان دارد كه كل محدود تا بىنهايت تقسيم گردد ؟ همين دو بن بست در مسئلهء جزيى و كلى نيز وجود دارد ، تا آن جا كه عقل انسانى دو موجود يا دو حالت در مقابل خود ببيند يك مفهوم كلى از آن انتزاع خواهد كرد و بدين ترتيب تا وسيعترين جامع و مفهوم مشترك كه همان هستى است پيش خواهد رفت ، سپس در مقابل عقل نيستى ( كه مشرف شدن ذهن به ساحل هستى و حذف هر گونه بعد و تشخص است ) مطرح مىشود .
آيا اين دو مفهوم گسترده هم جامع مشتركى دارند ؟ بلى جامع مشتركشان مفهوم بودن هر دو در ذهن است ، اگر مفهوم بودن هستى و نيستى را جامع مشترك حقيقى بدانيم و در اين باره مسامحهاى وجود نداشته باشد مسئلهء فوق مطرح خواهد شد و آن اين است : آيا مفهوم با نامفهوم جامع مشتركى دارند يا نه ؟ و همچنين از نظر جريان نزولى عقل از كليات وسيع تر به كليات محدودتر ، مثلًا از مفهوم كلى به هستى به قائم به ذات و غير قائم به ذات ، به جسم ، به روينده ، به حيوان ، به انسان ، به فرد . مطابق آن چه گفتيم به جهت تحولات عارضه به فرد ، عقل از همان تحولات يك واحد قابل تطبيق به هر يك از آن تحولات را انتزاع خواهد كرد . اگر چه در اصطلاح منطق رسمى آن واحد را كلى نمىگويند ، هيچ يك از آن تحولات نمىتواند نقطه هاى راكد و بىتغييرى بوده باشد ( و الا از بن بستى كه زينو براى حركت ايجاد كرده است نمىتوان نجات يافت . ) اين جريان نزولى تا كجا بايد ادامه يابد ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 190
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٩٠