اما اگر فرض كنيم اتحاد آن سه نفر در يك ايده آل منطقى و قانونى تثبيت شده باشد و موجوديت آنها به عنوان ركن ابدى سيستم مفروض تلقى نگردد ، اگر صدها بار هم آن عناصر تغيير پيدا كنند و عوض شوند ، حتى از بين هم بروند . چون اتحاد به پيرو يك ايده آل منطقى و قانونى مىباشد ، لذا ملاك اتحاد يعنى همان ايده آل بوجود خود ادامه خواهد داد . اما تاريخ و سر گذشت انسانها درست بر ضد اين خوش باورىها همواره با تبعيت از اصل تنازع در بقاء نه تنها عناصر تشكيل دهندهء مجموعه ها را از هم مىپاشد فقيه را از صوفى و علوى جدا مىكند ، بلكه ايده آلها را هم به باد فنا مىدهد ، پس چه بايد كرد ؟
آيا تشكل تمام جوامع روى زمين و زيستن آنان تحت سلطهء يك دولت جهانى مىتواند مشكل انسانها را حل و فصل كند ؟
امروزه كه نيمهء دوم قرن بيستم است چه در شرق و چه در غرب با اين جملهء پر طمطراق روبه رو هستيم كه اين همه حق كشى و جنگ و اشكالات اجتماعى و فردى بدون به وجود آمدن دولت جهانى ريشه كن نخواهند گشت . اين آرمان سطحى كه حتى گروهى را به خود مشغول داشته است . به نظر ما يك تسليت بىپايه اى است كه پذيرش آن براى هشياران بشرى مشكلتر از آن است كه معمولًا تصور مىشود . مىتوانيم در اين موضوع دو مسئلهء ذيل را مطرح كنيم :
مسئلهء اول - جاى ترديد نيست كه تشكل و اتحاد چند فرد يا چند گروه با يكديگر تنها و تنها مىتواند تزاحم سطحى آنها را از بين ببرد ، آن هم در صورتى كه تمام عناصر تشكل يافته مانند پيچ و مهره هاى يك ماشين تمام خود را در اختيار سيستم مفروض قرار بدهد و اما اگر عناصر مزبور از درون خود قابل كنترل و مهار كردن نباشد يعنى همان ( مىخواهم ) با مشتقاتش و دانستن با مشتقاتش بدون محدوديت در جريان بوده باشد ، سيستم مفروض يك صورت بدون حقيقت خواهد بود و به همين جهت است كه هر يك از كشورها امروز با اين كه اقتصاد و حقوق و سياست و حتى محيط جغرافيايى