منطق فوق بىهوده و باطل بوده و نتيجهء آن به صورت قضيهء ذيل در خواهد آمد :
اى رهبران روحى بشرى نبوغ تان را در تصديق روش طبيعى حيوانى مردم به كار بيندازيد و حتى به آنان كه با حالت نگرانى در سقوط به سراشيب حيوانيت راه مىپيمايند تسليت بدهيد ، منطق و فلسفه براى آنان بتراشيد .
اين است آن روش خطرناك كه بشر را در دو قسمت متضاد تقسيم سر گردان مىكند :
قسمت اول - اطلاع به جهان هستى - در اين قسمت دست و پاى انسانها را مىبندند و رهبران علمى را آزاد مىگذارند ، مردم را پيرو و رهبران را پيش رو مىخوانند .
قسمت دوم - ( شدن ) - به اين معنى كه بشر با بد بختىها و جهالت و بىنوايىهاى گوناگونش كه فرياد مىزند : آقايان رهبران من چه بايد بشوم ؟ مىخواهيد من به شكل كدامين موجود در آيم .
سقراط يا چنگيز ، على بن ابى طالب يا ابن ملجم مرادى ، ويكتور هوگو يا گاوررش لات پاريس ؟ ( كه در كتاب بىنوايان مطرح شده است ) .
در اين قسمت مىگويند : به ما چه ؟ ما چكارهايم ؟ اين خواسته مردم است ، خواسته هاى مردم از طبيعت آنان بر مىخيزد ، ما نمىتوانيم با طبيعت انسانها مبارزه كنيم بنا بر اين يا بايستى بشر به دو قسمت متضاد تقسيم شود : در يكى پيرو و در ديگرى پيش رو باشد ، چنان كه توضيح داديم و يا اين كه بشر يك حقيقت بوده باشد ، ولى ما با تفكرات تناقض آميز خود براى او آن زندگى را بسازيم كه به هيچ وجه قابل تفسير و تحليل نباشد .
بيت مورد تفسير ما اين است :
( ( 2083 ) ) گفت از اقرار عالم فارغم
آن كه حق باشد گواه او را چه غم