خواهد بود . بنا بر اين نمىتوانيم بگوييم : آن بانگ لذت بخش است درد آور است ، ايجاد تشكيك مىكند ، وحشت انگيز است ، اميد بخش است . . . و غير ذلك . آن چه كه در بارهء اين بانگ اسرار آميز مىدانيم چند واحد ناقص است :
1 - در ميان تمام غوغاهاى درونى و برونى و در عين حركت و كشاكش ناگهان دستور « ايست » مىشنويم .
2 - فضاى موجودى درونى ما در هر شرايط و اوضاعى كه بوده باشد اول حالت مه آلود به خود گرفته به فاصلهء كمى با سرعتهاى فوق تصور ابرهاى متراكم و ظلمانى كه از خود طبيعى برخاستهاند در فضاى روح بدون اين كه سمت معينى را در پيش گيرند به حركت درمىآيند 3 - يك روشنايى مطلق در اين فضا فروزان مىگردد كه نمىدانيم از كجا بروز كرده است .
4 - لذت و درد و وحشت و انس و اميد و يأس و اختيار و جبر و خنده و گريه و به طور خلاصه همهء پديده هاى درونى ما بىطرفانه يا بدون اثر در گوشه اى ايستاده و تنها به تماشا قناعت مىكنند و اين اندازه درك مىكنيم كه اين بانگ و طنين مزبور تمام موجوديت آنها را تحت الشعاع خود قرار داده است . اين همان نداى بالا است كه جلال الدين در باره آن مىگويد :
( ( 1960 ) ) اين بلندى نيست از روى مكان
اين بلندىهاست سوى عقل و جان
درست است كه جلال الدين و بالزاك و حافظ اين پديدهء اسرار آميز روانى را به بانگ و مقولهء صوت تشبيه كردهاند . اما گويا اين پديده قيافه هاى ديگرى را هم مىتواند نشان بدهد . آلفونس دولا مارتين در يكى از كتابهايش با مطلق حس تعبير كرده است . از زبان سنگتراش سن پوان چنين نقل مىكند :
« اين حقيقت را تنها به وسيله عقل نمىتوان كشف كرد و بلكه بايد حس مخصوصى براى آن پيدا كرد ، يعنى بايد داراى حس الهى بود . . . . من نمىگويم :