انحراف از آن قانون به مورد مفروض ظلم كند ، در صورتى كه تمام موجودات از همه جهات و با تمام قوانين و نواميسش مملوك مطلق خداوند است ، بنا بر اين ظلم كردن و ستمكارى خداوند به هيچ وجه قابل تصور نيست . و اين مطلبى كه اشاعره در نفى ظلم از خدا بيان كردهاند ، مىتوان گفت : عالىترين استدلال به مسئلهء ما است . و اين استدلال اثبات نمىكند كه پس عدالت را هم نمىتوان به خدا نسبت داد ( بدليل اين كه تقابل عدم و ملكه چنين اقتضا مىكند ) زيرا ، نفى ظلم از خدا مطابق استدلال فوق يك ضرورت منطقى است ، اما عدالت يك معناى مثبت است كه با مراتب بىنهايتش جزء كمال خداوندى است لذا مىتوان گفت : دو مفهوم عدالت و ظلم در موقع استناد به خداوند تقابل سلب و ايجاب پيدا مىكند نه عدم و ملكه .
3 - بنياد زندگى به حد اقل حيات همان اهميت را مىدهد كه به حد اكثر آن
اين مطلب از روى مشاهدات لازم و كافى خواه در قلمرو علمى اختصاصى و خواه در مشهودات همگانى اثبات شده است كه حيات موضوعى است مربوط به كيفيت . اين كيفيت كه در ميدان و وسايل مربوط به كميت فعاليت مىكند ، با فقدان بعضى از مختصات زندگى و يا با تنگ شدن ميدان و يا نقص وسايل زندگى ، حيات فى نفسه ناقص نمودار نمىگردد . اين مسئله را دو دليل روشن و اثبات مىكند : اول - دفاع جدى حيات در هر حال و در هر گونه شرايط از خود - و اين مطلب به حدى روشن است كه احتياجى به تفصيل ندارد .
دوم - كوشش جدى براى جوشانيدن منبع حيات - جاندار هر چند كه در تنگناترين ميدان گرفتار شود تا جايى كه اميد از او قطع نشده است ، براى تنظيم و تحريك منبع حيات دست و پا مىكند . اين مطلب هم كاملًا روشن است .
ممكن است اين توهم پيش آيد كه بنا بر اين آرزوى مرگ و خودكشىها چگونه توضيح داده خواهد شد ؟ پاسخ اين توهم بدين قرار است كه اولًا آرزوى مرگ عمده به جهت ناتوانى از به دست آوردن زندگانى عالىتر است . يعنى چون وضع موجود