اما مسئله عدالت كه موضوع بحث ما است ، گفتيم : هنگامى كه نظم براى جهان ( با خود ) مطرح مىگردد ، عدالت ناميده مىشود .
مفهوم عدالت در قلمرو مربوطه به انسانها تنگتر از مفهوم عدالت در قلمرو جانداران غير انسانى است .
در حقيقت عدالت هر اندازه از انسانيت اشباع مىشود به همان اندازه از نظم ناخود - آگاه جهان ( بدون خود ) فاصله مىگيرد و دامنه اش تنگتر و مفهومش عميقتر و ظريفتر مىگردد .
پس بايد گفت : اين ذهن ما جهان هستى را براى خود بر مىنهد و نظمى در او مىبيند . هنگامى كه قلمرو جانداران را براى خود مطرح مىكند مفهوم خشن نظم را رقيقتر مىبيند و لذت و الم ، ستم و عدالت را پيش مىكشد .
در مرتبهء بالاتر انسان را منظور كند ، روابط ميان افراد انسانى را مىبيند ، حق و باطل براى او مطرح مىشود ، ستم و عدالت با دو مفهوم عميقتر و رقيقتر براى او نمودار مىگردد . بدين ترتيب هر چه ( خود ) رشد يافته تر و عميقتر و رقيقتر بوده باشد ، در تصور مفهوم ستم و عدالت عميق و رقت بيشترى را دارا خواهد بود ، بدين معنى كه ( خود ) رشد يافته تر عدالت عالىترى را از خود و ديگران و در مرتبهء اعلى از خدا توقع خواهد داشت ، چنان كه اگر خود او هم عدالت را ترسيم كند و آن را عملى سازد در عالىترين درجهء عدالت خواهد بود .
از اين بحث يك نتيجهء اساسى گرفته مىشود كه به قرار ذيل است .
هر انسان كه داراى ( خود ) است به جهت معلومات و گرايش مخصوصى كه دارد براى عدالت مفهوم خاصى را تعيين خواهد كرد بگذاريد پيش از بررسى در بارهء مسئله اى كه عنوان كردهايم جملاتى را از كنت لئون تولستوى با دقت مطالعه كنيم :
« زنبورى كه روى گلى نشسته كودكى را نيش مىزند . كودك از زنبور مىترسد و مىگويد كه : هدف زنبور نيش زدن آدميان است ، شاعر از مشاهدهء زنبورى كه روى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 381
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٨١