وحى آمدن به موسى عليه السلام از بهر عذر آن شبان
( ( 1772 ) ) بعد از آن در سر موسى حق نهفت
رازهايى كان نمىآيد بگفت
( ( 1773 ) ) بر دل موسى سخنها ريختند
ديدن و گفتن به هم آميختند
( ( 1774 ) ) چند بىخود گشت و چند آمد به خود
چند پريد از ازل سوى ابد
( ( 1775 ) ) بعد از اين گر شرح گويم ابلهى است
ز انكه شرح اين وراى آگهى است
( ( 1776 ) ) ور بگويم عقلها را بر كند
ور نويسم بس قلمها بشكند
ور بگويم شرحهاى معتبر
تا قيامت باشد آن بس مختصر
لاجرم كوتاه كردم من زبان
گر تو خواهى از درون خود بخوان
( ( 1777 ) ) چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد
در بيابان در پى چوپان دويد
( ( 1778 ) ) بر نشان پاى آن سر گشته راند
گرد از پرهء بيابان بر فشاند
( ( 1779 ) ) گام پاى مردم شوريده خود
هم ز گام ديگران پيدا بود
( ( 1780 ) ) يك قدم چون رخ ز بالا تا نشيب
يك قدم چون پيل رفته بر اريب
( ( 1781 ) ) گاه چون فوجى بر افروزان علم
گاه چون ماهى روانه بر شكم
( ( 1782 ) ) گاه بر خاكى نوشته حال خود
همچو رمالى كه رملى بر زند
گاه حيران ايستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوى از صولجان
( ( 1783 ) ) عاقبت دريافت او را و بديد
گفت مژده ده كه دستورى رسيد
( ( 1784 ) ) هيچ آدابى و ترتيبى مجو
هر چه مىخواهد دل تنگت بگو
( ( 1785 ) ) كفر تو دين است و دينت نور جان
ايمنى وز تو جهانى در امان
( ( 1786 ) ) اى معاف يفعل الله ما يشاء
بىمحابا رو زبان را بر گشا
( ( 1787 ) ) گفت اى موسى از آن بگذشته ام
من كنون در خون خود آغشته ام
( ( 1788 ) ) من ز سدرهء منتهى بگذشته ام
صد هزاران ساله ز ان سو رفته ام
( ( 1789 ) ) تازيانه بر زدى اسبم بگشت
گنبدى كرد و ز گردون بر گذشت