( ( 1790 ) ) محرم ناسوت ما لاهوت باد
آفرين بر دست و بر بازوت باد
( ( 1791 ) ) حال من اكنون برون از گفتن است
آن چه مىگويم نه احوال من است
( ( 1792 ) ) نقش مىبينى كه در آيينه اى است
نقش توست آن نقش آن آيينه نيست
( ( 1793 ) ) دم كه مرد نايى اندر ناى كرد
در خور ناى است نى در خورد مرد
( ( 1794 ) ) هان و هان گر حمد گويى گر سپاس
همچو نافرجام آن چوپان شناس
( ( 1795 ) ) حمد تو نسبت بدان گر بهتر است
ليك آن نسبت به حق هم ابتر است
( ( 1796 ) ) چند گويى چون غطا برداشتند
كاين نبوده آن چه مىپنداشتند
( ( 1797 ) ) اين قبول ذكر تو از رحمت است
چون نماز مستحاضه رخصت است
( ( 1798 ) ) با نماز او بيالوده است خون
ذكر تو آلودهء تشبيه و چون
( ( 1799 ) ) خون پليد است و به آبى مىرود
ليك باطن را نجاستها بود
( ( 1800 ) ) كآن به غير آب لطف كردگار
كم نگردد از درون مرد كار
( ( 1801 ) ) در سجودت كاش رو گردانيى
معنى سبحان ربى دانيى
( ( 1802 ) ) كاى سجودم چون وجودم ناسزا
مر بدى را تو نكويى ده جزا
( ( 1803 ) ) اين زمين از حلم حق دارد اثر
تا نجاست برد و گلها داد بر
( ( 1804 ) ) تا بپوشد آن پليدىهاى ما
در عوض بر رويد از وى غنچه ها
( ( 1805 ) ) پس چو كافر ديد در دار وجود
كمتر و بىمايه تر از خاك بود
( ( 1806 ) ) از وجود او گل و ميوه نرست
جز فساد جمله پاكىها نجست
( ( 1807 ) ) گفت واپس رفتهام من در ذهاب
حسرتا يا ليتنى كنت تراب
( ( 1808 ) ) كاش از خاكى سفر نگزيدمى
همچو مرغان دانه اى مىچيدمى
( ( 1809 ) ) چون سفر كردم مرا راه آزمود
زين سفر كردن ره آوردم چه بود
( ( 1810 ) ) ز ان همه ميلش سوى خاك است كاو
در سفر سودى نبيند پيش رو
( ( 1811 ) ) روى واپس كردنش از حرص و آز
در ره او هيچ نه صدق و نياز
( ( 1812 ) ) هر گيا را كش بود ميل علا
در مزيد است و حيات و در نما
( ( 1813 ) ) چون كه گردانيد سر سوى زمين
در كمى و خشكى و نقص و غبين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 347
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٤٧