تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧
( ( 1790 ) ) محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرين بر دست و بر بازوت باد ( ( 1791 ) ) حال من اكنون برون از گفتن است آن چه مىگويم نه احوال من است ( ( 1792 ) ) نقش مىبينى كه در آيينه اى است نقش توست آن نقش آن آيينه نيست ( ( 1793 ) ) دم كه مرد نايى اندر ناى كرد در خور ناى است نى در خورد مرد ( ( 1794 ) ) هان و هان گر حمد گويى گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس ( ( 1795 ) ) حمد تو نسبت بدان گر بهتر است ليك آن نسبت به حق هم ابتر است ( ( 1796 ) ) چند گويى چون غطا برداشتند كاين نبوده آن چه مىپنداشتند ( ( 1797 ) ) اين قبول ذكر تو از رحمت است چون نماز مستحاضه رخصت است ( ( 1798 ) ) با نماز او بيالوده است خون ذكر تو آلودهء تشبيه و چون ( ( 1799 ) ) خون پليد است و به آبى مىرود ليك باطن را نجاستها بود ( ( 1800 ) ) كآن به غير آب لطف كردگار كم نگردد از درون مرد كار ( ( 1801 ) ) در سجودت كاش رو گردانيى معنى سبحان ربى دانيى ( ( 1802 ) ) كاى سجودم چون وجودم ناسزا مر بدى را تو نكويى ده جزا ( ( 1803 ) ) اين زمين از حلم حق دارد اثر تا نجاست برد و گلها داد بر ( ( 1804 ) ) تا بپوشد آن پليدىهاى ما در عوض بر رويد از وى غنچه ها ( ( 1805 ) ) پس چو كافر ديد در دار وجود كمتر و بىمايه تر از خاك بود ( ( 1806 ) ) از وجود او گل و ميوه نرست جز فساد جمله پاكىها نجست ( ( 1807 ) ) گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب حسرتا يا ليتنى كنت تراب ( ( 1808 ) ) كاش از خاكى سفر نگزيدمى همچو مرغان دانه اى مىچيدمى ( ( 1809 ) ) چون سفر كردم مرا راه آزمود زين سفر كردن ره آوردم چه بود ( ( 1810 ) ) ز ان همه ميلش سوى خاك است كاو در سفر سودى نبيند پيش رو ( ( 1811 ) ) روى واپس كردنش از حرص و آز در ره او هيچ نه صدق و نياز ( ( 1812 ) ) هر گيا را كش بود ميل علا در مزيد است و حيات و در نما ( ( 1813 ) ) چون كه گردانيد سر سوى زمين در كمى و خشكى و نقص و غبين