تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
براى رفع اين علت كافى است كه انسان در راه به دست آوردن رشد شخصيت كمى به فعاليت بپردازد و ناتوانى و نادانى و محدوديت موقعيت خويش را نه در مقابل آفرينندهء جهان هستى ، بلكه در برابر ساير نيروهاى ما فوق در نظر بياورد ، اگر چنين فعاليتى انجام بدهد بدون ترديد از آن خود بينى و خود خواهى شرمسار خواهد گشت . انسان رشد يافته چگونه مىتواند خود را با موجود برتر مقايسه نموده خود را به آن تشبيه كند ، در صورتى كه مىبيند در مقابل كوچكترين عوامل جبرى از پا در مىآيد و نابود مىگردد ؟ يك نقطهء مجهول ناچيز كافى است كه آن چنان او را به نابودى كشاند كه گويى در زنجير طولانى هستى چنين حلقه اى اصلا وجود نداشته است . ملاحظه مىشود كه علت فلسفى مقايسه و علاقه به احساس مشابهت ميان انسان و خدا بسيار ضعيف و سست است .

علت روانى مقايسه كردن انسان خود را با خدا

آن چه كه بسيار اهميت دارد علت روانى مقايسه و احساس مشابهتى است كه انسان ميان خود و خدا برقرار مىسازد و نجات يافتن از اين علت بسيار دشوارتر از رهايى از علت فلسفى است كه در گذشته متذكر شديم . بنياد سازمان مغزى طورى تنظيم شده است كه تنها به درد خواندن سطور كتابى از جهان هستى مىخورد كه در مقابل حواس ما گسترده شده است . به همين جهت است كه زبان حال اكثر افراد بشرى همين است كه در بيت ذيل منعكس شده است : ما ز آغاز و ز انجام جهان بىخبريم اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است و نيز به همين جهت است كه حتى بعضى از مغزهاى نيرومند با اين كه سير و سياحتى در جهان طبيعت كرده و از سيستم قوانين و روابط آن تا حدود زيادى اطلاع پيدا كرده‌اند ، با اين حال در مراحل نهايى نتوانسته‌اند گريبان خود را از پنجهء گمان و ترديد و شك نجات بدهند . ابو العلاى معرى از زبان اينان مىگويد :
اما اليقين فلا يقين و انما اقصى اجتهادى ان اظن وا حدساً