من هرگز رضايت نخواهم داد به اين كه آن اشكهايم كه از اندوه قلبم به اعضايم سرازير مىگردد ، تبديل به خنده شود .
آرزويم اين است كه : زندگانى من اشكى باشد و لبخندى :
اشكى كه دلم را پاك نموده ، اسرار حيات و مشكلات آن را به من بفهماند .
لبخندى كه مرا به فرزندان اجتماعم بپيوندد و نشانهء تعظيم من به مقدسات باشد .
اشكى كه با دل آزردگان شريكم سازد .
لبخندى كه نشانهء شادمانى در بارهء هستىام باشد .
مىخواهم با شوق و شعف بميرم ، اما با ملالت زنده نباشم .
مىخواهم اعماق درونم گرسنهء محبت و زيبايى باشد . من به خوبى نگريستهام ، مردمى كه به هر وضعى كه موجود است رضايت دادهاند ، بد بختترين انسانها و نزديكترين آنان به مادهء خشن و ناخود آگاه مىباشند . من به خوبى گوش دادهام ، ناله هاى مشتاق آرزومند را شيرينتر از آهنگهاى موسيقى در يافتهام .
شباهنگام ، گلبرگهاى ظريفش را جمع مىكند ، در حالى كه برگها يكديگر را تنگ در آغوش گرفتهاند به خواب مىروند ، هنگامى كه بامداد فرا مىرسد ، لبها باز مىكنند تا بوسهء شعاع آفتاب را بر لبانشان بپذيرند ، آرى زندگى گلها شوقى است و وصالى ، اشكى است و لبخندى .
آبهاى دريا تبخير مىشوند و اوج مىگيرند و انبوه مىشوند و به صورت ابرهاى متراكم در مىآيند ، سپس روى تپه ها و دشتها به سير و حركت مىپردازند تا آن گاه كه با نسيمهاى لطيف ملاقات كنند و روى كشتگاه ها در شكل قطرات باران فرو ريزند ، به رودخانه ها فرود آيند و پاى كوبان و كفزنان به سوى دريا رهسپار شوند ، آن دريا كه جايگاه اولىشان بوده است .
زندگانى ابرها هجرانى است و وصالى ، اشكى است و لبخندى .
بدينسان شخصيت انسانى از ( روح كلى ) جدا مىشود و در جهان ماده سير مىكند و از روى كوهساران اندوه ها و جلگه هاى شادىها عبور كرده با نسيمهاى لطيف
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 274
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٤