تمثيل در بيان خواندن آب ، آلودگان را به پاكى
( ( 1366 ) ) آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده كه دارم شرم از آب
( ( 1367 ) ) گفت آب اين بىمن كى رود
بىمن اين آلوده زايل كى شود ؟
( ( 1368 ) ) ز آب هر آلوده كاو پنهان شود
الحياء يمنع الايمان بود
( ( 1369 ) ) دل ز پايهء حوض تن گلناك شد
تن ز آب حوض دلها پاك شد
( ( 1370 ) ) گرد پايهء حوض دل گرد اى پسر
هان ز پايهء حوض تن مىكن حذر
( ( 1371 ) ) بحر تن بر بحر دل بر هم زنان
در ميانشان برزخ لا يبغيان
( ( 1372 ) ) گر تو باشى راست ور باشى تو كژ
پيشتر مىغژ به دو واپس مغژ
( ( 1373 ) ) پيش شاهان گر خطر باشد به جان
ليك نشكيبند عالى همتان
( ( 1374 ) ) شاه چون شيرينتر از شكر بود
جان به شيرينى رود خوشتر بود
( ( 1375 ) ) اى ملامت گو سلامت مر تو را
وى سلامت جو رها كن تو مرا
( ( 1376 ) ) جان من كوره است و با آتش خوش است
كوره را اين بس كه خانهء آتش است
( ( 1377 ) ) همچو كوره عشق را سوزيدنيست
هر كه او زين كور باشد كودنى است
( ( 1378 ) ) برگ بىبرگى تو را چون برگ شد
جان باقى يافتى و مرگ شد
( ( 1379 ) ) چون ز غم شاديت افزودن گرفت
روضهء جانت گل و سوسن گرفت
( ( 1380 ) ) آن چه خوف ديگران آن امن توست
بط قوى از بحر و مرغ خانه سست
( ( 1381 ) ) باز ديوانه شدم من اى طبيب
باز سودايى شدم من اى حبيب
( ( 1382 ) ) حلقه هاى سلسلهء تو ذو فنون
هر يكى حلقه دهد ديگر جنون
( ( 1383 ) ) داد هر حلقه فنونى ديگر است
پس مرا هر دم جنونى ديگر است
( ( 1384 ) ) پس جنون باشد فنون اين شد مثل
خاصه در زنجير اين مير اجل
( ( 1385 ) ) آن چنان ديوانگى بگسست بند
كه همه ديوانگان پندم دهند