است كه ناشى از تعين است .
دوم - قيافهء نفى تصادف كه در تمام زير بناى هستى جريان دارد .
اگر چه جلال الدين در مثنوى از اين قيافهء عليت بهره بردارى نكرده است ، ولى به آن شكل قاطعانه كه در مورد خود بحث مىكند شايد در ذهنش همين قيافه نقشى داشته است . با يكى از اين دو قيافه جريان عليت را در سراى ابديت نيز به طور اجمال مىتوان پذيرفت ، به اين معنى كه گفته شود : ورود بر صحنهء ابديت و چگونگى فرو رفتن در آن قلمرو تصادفى نخواهد بود .
اما در جايى كه مىگويد : اين سببها را كه ما مىبينيم نمىتوان به طور مطلق شايسته اصالت دانست - ناشى از اين است كه عليت موجوده در اين جهان مانند كف ناچيزى در مقابل قوانين پشت پرده است و مسئلهء معجزات را با همين نظريه حل و فصل مىكند .
تفسير ابيات
آن غلام به خداى بزرگ سوگند مىخورد ، مىگويد : قسم به آن خداى بزرگ مالك مطلق و رحمن و رحيم ، قسم به آن خداوند كه پيامبران را نه از روى احتياج و ضرورت ، بلكه به فضل و احسان خود بر ما فرستاده است ، سوگند به آن خداوند كه از يك مشت خاك پست و ناچيز راد مردان قهرمان به بشريت آفريده و آنها را از طبيعت جانداران خاكى تفكيك نموده تا به اوج ملكوتيان رسانيد ، آن خداوندى كه از آتش نور صاف و روشن به وجود آورد ، آن نورانيت كه مقدارى از بارقهء آن بر ارواح آدم فروزان گشته آدم را به جهان معرفت رهنمون ساخت ، معرفتى كه از آدم روييد و شيث پيامبر دسته گلها از آن معرفت چيد و در نتيجه شايستگى خلافت آدم خليفه الله را پيدا كرد .
گوهرى از آن معرفت به وجود آمد و نوح عليه السلام را آن چنان برخوردار ساخت كه در فضاى اقيانوس جان در افشان گرديد . جان ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام از آن انوار معرفت چنان روشنايى و عظمت يافت كه بدون بيم و هراس گام در شعله سوزان آتش نمرودى گذاشت .