تمثيل بر حقيقت سخن و اطلاع بر كشف آن
( ( 739 ) ) يك غريبى خانه مىجست از شتاب
دوستى بردش سوى خانهء خراب
( ( 740 ) ) گفت او را اگر سقفى بدى
پهلوى من مر تو را مسكن شدى
( ( 741 ) ) هم عيال تو بياسودى اگر
در ميانه داشتى حجرهء دگر
ور رسيدى ميهمان روزى تو را
هم بياسودى اگر بودت جا
كاشكى معمور بودى اين سرا
خانهء تو بودى اين معمور جا
( ( 742 ) ) گفت آرى پهلوى ياران خوش است
ليك اى جان در اگر نتوان نشست
( ( 743 ) ) اين همه عالم طلبكار خوشند
وز خوش تزوير اندر آتشند
( ( 744 ) ) طالب زر گشته جمله پير و خام
ليك قلب از زر نداند چشم عام
( ( 745 ) ) پرتوى بر قلب زد خالص ببين
بىمحك زر را مكن از ظن گزين
( ( 746 ) ) گر محك دارى گزين كن ور نه رو
نزد دانا خويشتن را كن گرو
( ( 747 ) ) پس محك بايد ميان جان خويش
ور ندانى ره مرو تنها تو پيش
( ( 748 ) ) بانگ غولان هست بانگ آشنا
آشنايى كاو كشد سوى فنا ؟
( ( 749 ) ) بانگ مىدارد كه هان اى كاروان
سوى من آييد نك نام و نشان
( ( 750 ) ) نام هر يك مىبرد غول اى فلان
تا كند آن خواجه را از آفلان
( ( 751 ) ) چون رسيد آن جا ببيند گرگ و شير
عمر ضايع راه دور و روز دير
( ( 752 ) ) چه بود آن بانگ غول اى نيك جو
مال خواهم جاه خواهم و آبرو
( ( 753 ) ) از درون خويش اين آوازها
منع كن تا كشف گردد رازها
( ( 754 ) ) ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز
چشم نرگس را از اين كركس بدوز
( ( 755 ) ) صبح صادق را ز كاذب واشناس
رنگ مىرا واشناس از رنگ كاس
( ( 756 ) ) تا بود كز ديده گان هفت رنگ
ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ
( ( 757 ) ) رنگها بينى به جز اين رنگها
گوهران بينى به جاى سنگها