شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
( ( 614 ) ) با وكيل قاضى ادراكمند
اهل زندان در شكايت آمدند
( ( 615 ) ) كه سلام ما به قاضى بر كنون
باز گو آزار ما زين مرد دون
( ( 616 ) ) كاندرين زندان بماند او مستمر
ياوه تاز و طبل خوار است و مضر
مرد زندانى نيابد لقمه اى
ور به صد حيلت گشايد طعمه اى
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو
حجتش اينكه خدا گفته كلوا
( ( 617 ) ) چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بىصلا و بىسلام
( ( 618 ) ) پيش او هيچ است لوت شصت كس
كر كند خود را اگر گوييش بس
( ( 621 ) ) زين چنين قحط سه ساله داد داد
ظل مولانا ابد پاينده باد
( ( 622 ) ) گو ز زندان تا رود اين گاو ميش
يا وظيفه كن ز وقفى لقمه ايش
( ( 623 ) ) اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث
داد كن المستغاث المستغاث
( ( 624 ) ) سوى قاضى شد وكيل با نمك
گفت با قاضى شكايت يك به يك
( ( 625 ) ) خواند او را قاضى از زندان به پيش
پس تفحص كرد از اعيان خويش
( ( 626 ) ) گشت ثابت پيش قاضى آن همه
كه نمودند از شكايت آن رمه
( ( 627 ) ) گفت قاضى خيز زين زندان برو
سوى خانهء مرده ريگ خويش شو
( ( 628 ) ) گفت خان و مان من احسان توست
همچو كافر جنّتم زندان توست
( ( 629 ) ) گر ز زندانم برانى تو بردّ
خود بميرم من ز درويشى و كد
( ( 630 ) ) همچو ابليسى كه مىگفت اى سلام
رب انظرنى الى يوم القيام
( ( 631 ) ) كاندرين زندان دنيا من خوشم
تا كه دشمن زادگان را مىكشم
( ( 632 ) ) هر كه او را قوت ايمانى بود
وز براى زاد ره نانى بود
( ( 633 ) ) مىستانم گه به مكر و گه به ريو
تا بر آرند از پشيمانى غريو
( ( 634 ) ) گه به درويشى كنم تهديدشان
گه به زلف و خال بندم ديدشان
( ( 635 ) ) قوت ايمانى در اين زندان كم است
و آنچه هست از قصد اين سگ در خم است