مادامى كه خود را منفى نسازد ، اهريمنى است فرشته نما . عقل جزئى گفتار ما را تنظيم مىكند ، براى ما منطق مىآموزد و فعاليتهاى آن براى شناسايى قيافهء كيفى و كمى جهان هستى يار و ياور ما است ، ولى از عالم حال و مقام اطلاعى ندارد . اين عقل جزئى چون از هستى ناقص خود دست بر نداشته است و خود را كامل مىنماياند ، لذا حقيقتاً بايد گفت : او معدوم است اگر چه خود را موجود مىنمايد . آرى نه تنها عقل جزئى بلكه هر چيزى كه با اختيار از وجود خود صرف نظر نكرد تا در عالىترين درياى هستى فرو برود ، به طور اجبار نيست و نابود خواهد گشت ، آن چيز منشأ هيچ خير و عظمتى نخواهد بود . آن چه كه كمال واقعى را دارد جان است ، سخنى كه از جان مىآيد راحت بخش جان است . چرا ؟ زيرا همين سخن نداى آن جان است و چون نداى جان است پس كمال خالص است . به همين جهت بود كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به بلال مىفرمود : اى بلال اذانى بگو تا روح ما آسايش خود را پيدا كند . اين جمله كه مىفرمود : اى بلال بانگ بردار ، در حقيقت مىگفت : اى بلال از آن دم الهى كه در دل تو دميدهام ، بانگى بر آور و ما را از تعب و مشقتى كه طبيعت در زندگانى ما ايجاد مىكند راحت كن . اى بلال ، اى آن انسانى كه جان انسانى خود را به گلبن تو مىسپارد برخيز ، و مانند بلبل با صداى خود بر اين انسانها جان ببخش ، از آن دم درونى بانگ بر آور كه آدم از آن مدهوش شده ، آسمانها هوش خود را در مقابل آن از دست دادهاند . پيغمبر از آن صداى خوب از خويش برفت و در شب زفاف در هنگام بامداد نماز صبح گاهى او قضا شد . ( 1 ) پيغمبر در شب زفاف در مقابل عروس عشق الهى بىهوش شد ، جان پاك او دستبوس
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 59
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩
هامش
( 1 ) ولى اصل داستان چنان بود كه ما در اول بحث از ابيات مورد بررسى نقل نموديم . .