( ( 1896 ) ) اى برادر عقل يك دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
( ( 1897 ) ) باغ دل را سبز و تر و تازه بين
پر ز غنچهء ورد و سرو و ياسمين
( ( 1898 ) ) ز انبهىّ برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهىّ گل نهان صحرا و كاخ
( ( 1899 ) ) اين سخنهايى كه از عقل كل است
بوى آن گلزار و سرو و سنبل است
( ( 1900 ) ) بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود
جوش مُل ديدى كه آن جا مل نبود
( ( 1901 ) ) بو قلاووز است و رهبر مر تو را ( 1 ) مىبرد تا خلد و كوثر مر تو را
( ( 1902 ) ) بو دواى چشم باشد نور ساز
شد ز بويى ديدهء يعقوب باز
( ( 1903 ) ) بوى بد مر ديده را تارى كند
بوى يوسف ديده را يارى كند
( ( 1904 ) ) تو كه يوسف نيستى يعقوب باش
همچو او با گريه و آشوب باش
چون تو شيرين نيستى فرهاد باش
چون نهاى ليلى چو مجنون گرد پاش
( ( 1882 ) ) قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش
متصل گردان به درياهاى خويش
نقص معلومات بشرى بىداد مىكند اما همين معلومات ناقص با توجه به انتساب به علم خداوندى آرامش بخش و مثمر خواهد بود
خداوندا ، ما مىخواهيم بدانيم ، اما نسبى بودن معلومات علم ما را از مطلق بودن شناسايى دور مىسازد .
ما مىخواهيم بدانيم ، ولى تو وسايل دانستن را در اختيار بشر تدريجاً مىگذارى .
هامش
( 1 ) قلاووز رهبر ، طلايه دار ، مقدمهء لشكر . .