« محبت در ميان مردم با اشكال گوناگونى خود نمايى مىكند ، و اغلب محبتها مانند علف بدون گل و ميوه است كه در مزرعهء زندگى مىرويد . بيشتر اين محبتها مانند شراب است كه اندكى از آن مردم را خشنود و زيادش براى آنان خطرناك است » . اگر اجسام مادى قافله سالار كاروانيان محبت بوده و بخواهد آنها را به رخت خواب اغراض نفسانى بكشاند ، محبت خود را انتحار خواهد كرد . گويى محبت در اين حال اميرى است كه ياورانش به او خيانت كرده او را در زندانى اسير ساختهاند ، او از زندگانى خود بيزار است . ( 1 ) نى بياور تا نى بنوازم و از ستمكارى نيرومندان سخن مگو ، زيرا زنبق كاسهء شبنم روح انگيز است ، نه پيالهء خون رنگين . بگو ما : افتخارات پيروزمندان را فراموش كرديم ، و همواره به ياد ديوانگان راه عشق خواهيم بود ، در دل اسكندر ذو القرنين كشتارگاهى بس هولناك است ، در حالى كه در قلب « قيس عامرى » ( مجنون ) يك عبادتگاه با وقار و با عظمتى مىدرخشد . در پيروزىهاى اسكندر شكستهايى وجود دارد كه از ديده گان ما مخفى است ، در شكستهاى مجنون پيروزىهايى است كه انسانهاى رشد يافته آنها را مشاهده مىكنند . جايگاه اصلى محبت ، روح انسانى است كه مستى آن مانند بىهوشى حالت وحى است ،
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 37
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٧
هامش
( 1 )اعطنى الناى و غن فالغناء حب صحيح
و انين الناى ابقى من جميل و مليح
و الحب فى الناس اشكال و اكثرها
كالعشب فى الحقل لا زهر و لا ثمر
و اكثر الحب مثل الراح ايسره
يرضى و اكثره للمدمن الخطر
و الحب ان قادت الاجسام موكبه
الى فراش من الاغراض ينتحر
كانه ملك في الاسر معتقل
يا بى الحياة و اعوان له غدروا .