( ( 1314 ) ) گر تو پيلى خصم تو از تو رميد
نك جزا طيراً ابابيلت رسيد
( ( 1315 ) ) گر ضعيفى در زمين خواهد امان
غلغل افتد در سپاه آسمان
( ( 1316 ) ) گر به دندانش گزى پر خون كنى
درد دندانت بگيرد چون كنى ؟
( ( 1317 ) ) شير خود را ديد در چه وز غلوّ
خويش را نشناخت آن دم از عدو
( ( 1318 ) ) عكس خود را او عدوى خويش ديد
لاجرم بر خويش شمشيرى كشيد
( ( 1319 ) ) اى بسا ظلمى كه بينى در كسان
خوى تو باشد در ايشان اى فلان
( ( 1320 ) ) اندر ايشان تافته هستى تو
از نفاق و ظلم و بد مستى تو
( ( 1321 ) ) آن تويى و ان زخم بر خود مىزنى
بر خود آن دم تار لعنت مىتنى
( ( 1322 ) ) در خود اين بد را نمىبينى عيان
ور نه دشمن بودهاى خود را بجان
( ( 1323 ) ) حمله بر خود مىكنى اى ساده مرد
همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد
( ( 1324 ) ) چون به قعر خوى خود اندر رسى
پس بدانى كز تو بود آن ناكسى
( ( 1325 ) ) شير را در قعر پيدا شد كه بود
نقش او آن كش دگر كس مىنمود
( ( 1326 ) ) هر كه دندان ضعيفى مىكند
كار آن شير غلط بين مىكند
( ( 1327 ) ) اى بديده خال بد بر روى عم
عكس خال توست آن از عمّ مرم
( ( 1328 ) ) مؤمنان آيينهء يكديگرند
اين خبر مىاز پيمبر آورند
( ( 1329 ) ) پيش چشمت داشتى شيشه كبود
ز ان سبب عالم كبودت مىنمود
( ( 1330 ) ) گر نه كورى اين كبودى دان ز خويش
خويش را بد گو مگو كس را تو بيش
( ( 1331 ) ) مؤمن ار ينظر بنور الله بود
عيب مؤمن را برهنه چون نمود
( ( 1332 ) ) چون كه تو ينظر بنار اللَّه بدى
نيكويى را وانديدى از بدى
( ( 1333 ) ) اندك اندك نور را بر نار زن
تا شود نار تو نور اى بو الحزن
( ( 1334 ) ) تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور
( ( 1335 ) ) آب و دريا جمله در فرمان توست
آب و آتش اى خداوند آن توست
( ( 1336 ) ) گر تو خواهى آتش آب خوش شود
ور نخواهى آب هم آتش شود
( ( 1338 ) ) بىطلب تو اين طلبمان داده اى
بىشمار و عدّ عطا بنهاده اى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 585
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٨٥